
سلامي به گرمي عشق ، به زيبايي گلهاي بهاري و به كوبندگي تپش قلب و گرمي اشك،
سلامي به سوزناكي غم ، سلامي چون اشك ، اشكي چون شمع ، شمعي چون نور و نوري چون
تو و سلامي به وسعت اقيانوس هاي بيكران كه از اعماق قلبم سرچشمه مي گيرد و از راههاي
پرپيچ و خم به سوي شما پرواز مي كند. كلاهم را از راه دور برايتان پست مي كنم. اگر نوشته
هايم را روي درد تنهايي تان بگذاريد تحريرهاي نازك قلبم را خواهي شنيد. دردي كه سالهاست بر
قفسه سينه نقش بسته است
***********************
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگیم می فهمد
********************
من تمام هستي ام را در نبرد با سر نوشت. در تهاجم با زمان آتش زدم. كشتم. من بهار عشق را
ديدم ولي باور نكردم .يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.من ز مقصد ها پي مقصود هاي پوچ
افتادم.تا تمام خوب ها رفتند و خوبي ماند در يادم.من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم
رفت... بهارم رفت..عشقم مرد..يارم رفت...
******************
من اگر عاشقانه می نویسم ،
نه عاشقـم !، نه شکست خورده ...
فقط می نویسم تا عشق یاد قلبم بمانـد ...!!
در ایـن ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها ،
فقـط تمـرین آدم بـودن میکنم ..!
*******************
به نام آنکه عهدش وفاست
دردنیایی که محبت کیمیاست...
جای سلام پیغامی برایت دارم
همیشه عاشق بمان....
عاشقانه عاشق باش...
گاهی نمی شود بسرایم
وقتی تو دورترین اتفاق جهانی
من ناتوان ترین شاعر در این زمین
*******************
قاصدک
شعر مرا از بر کن
برو ان گوشه باغ
سمت ان نرگس مست
و بخوان در گوشش
و بگو باور کن
یک نفر یاد تو را
دمی از دل نبرد...
****************
هــزار بـار آمـدم خطــت بزنم از قلبم....
خود خودت را...
یــادت را...
اسمــت را...
امــا...
فقط قلبــم پر شد از خط خطی های عاشقانـه...
****************
کسایی نمیتونن عمق عشق واقعی رو درک کنن..
! 100درصد مزه عشق واقعی رو نچشیدند
دعا میکنــــــــــــــم هر کسی که میاد به کوچه تنهایی قلبم سر
میزنه در عشق شکست نخورده
باشه....
خیلی سخته....
اگر مطالب من نظرتان را جلب کرد لطفا نظر بدید
تا عیبهارفع و مطالب پر طرفدار را زیادتر کنم
ممنون
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....
به فکرتم....
به یادتم
زنده به انتظارتم ....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از ....
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما
ای چشمه حیات، به چشمان داغدار
تاج قدم نما و نمی بر دلش گذار
گل کی شکوفه میدهد از قلب این شکاف؟
باران ببار بر ترک لحظههای تار
صد آسمان ستاره، هزاران هزار ماه
عالم سیاه و تار، چو خورشید در کنار
امروز را ببین که به ظلمت نشسته است
روز است و بی امان به قلوب سیه دچار
نوری بتاب تا دل شبها شود سفید
یا قلب قیرگون جهد از سینه بی قرار
اشک یتیم، ناله آن همسران عشق
آن قلب چاک چاک مادر در انتظار یار
دست اسیر حلقه به آن میلههای ظلم
پای امیدوار به چشمان پایدار
دلهای خسته، قلب شکسته، هزار درد
این سردی خزان طلبد گرمی بهار
یا صاحب الزمان، همه در انتظار و زار
عالم کویر و تشنه باران بیا ببار
سلام ماه خدا
سلام به شبهای صمیمی و روزهای مهربانت که صدای بالهای فرشتهها را بیشتر از همیشه بر جانمان مینشاند.
چه سحرهایی که دستهای پر از دعایمان بالا میرود و تمام التماسمان نیم نگاه تو میشود که اگر چنین شود غمی در دل نمیماند.
چه خوب شد آمدی ماه رمضان!
دستان پر از تقصیرمان را بگیر که دل خوش داريم به بودن در کنار تو و نفس کشیدن در هوای تو...
چه خوب شد آمدی اي ماه با بركت!
فرازی از دعای ابو حمزه ثمالی: «اللهم انی اسئلک ایمانا تباشر به قلبی و یقینا حتی اعلم انه لن یصیبنی إلا ما کتبت لی و رضّنی من العیش بما قسمت لی یا ارحم الراحمین» ؛
«خداوندا! از تو ایمانی میخواهم که همدم قلبم باشد و یقینی درخواست میکنم که در پرتو آن بدانم هر چه به من میرسد بر قلم قضا و خواستِ تو جاری گشته است و مرا از آنچه در زندگی قسمت و روزیام ساختهای، خشنود ساز؛ ای مهربانتر از هر مهربان»
التماس دعا

شبی غمگین , شبی بارانی , شبی سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
اگر عشق نبود به كدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم ؟
كدام لحظه ناياب را انديشه ميكرديم ؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم ؟
آري ! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت.
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی مهر وصفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم
ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند
امشب هم برای تو خواهم نوشت
شبی در سکوت تنهایی خودم
شبی پر از ستاره های عاشق
شبی با نور قرص ماه
می نویسم از تو برای تو
چون می بیند, دلم بهانه را در خود
چون می خواهد, دستانم گرمی دستانت را
چون می خواهد, چشمانم دیدن نوری را که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد
امشب باز خواهم رفت به جایی
به دنیایی که ساختم, در تنهایی خودم آن را
دنیای که در تنهایی به سراغش می روم نه فقط در تنهایی
بلکه من همیشه می روم
و من عشقم را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم
این دنیایه کوچک من شاید عجیب باشد
چیز هایی را در آن قرار داده ام
چیز هایی را کنار گذاشتم, که در این دنیای بزرگ این طور نیست
در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم
نفرت و نا امیدی و دروغ را راه نداده ام
در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد
چه انتظار عجیبی؟!!
و عشق را سر دروازه آن نوشتم
پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم
که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت
حتی با سنامی ترین سختی ها
و من فرشته ای کوچک با دلی دریایی را
در آغاز این دنیا قرار داده ام
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیـدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهـی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کنـد
و می شود از آنجــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــرد
یک پنجره برای من کافیست.
مژه بر هم مزن اي دوست که بادم ببرد/ چون سبک تر شده ام ، از پر کاهي ز غمت
به گلهاي بهار عشق و مستي / به قرآني که آن را ميپرستي
قسم اي نازنين تا زنده ام / تو را من دوست دارم ميپرستم
بي تو گر ميگذرم از سر پيمان شکني است / گرد و خاکش به خداوند تسلاي من است
بس که شبها گهر اشگ بدامانم کرد
ماجراي دل ديوانه بگفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشيمانم کرد
تا نماند ز عاشقان اثري/ خاک مجنون به آب ليلا ده
دل را به دم گرم تو جان مي دادند
مي رفتي و مي وزيد بر دشت نسيم
گلها همگي دست تکان مي دادند
دل که دادم به يارم ديدم / راهش افسوس جدا از من بود
دلخوشم شايد بيايي / فردا هم روز خداست
درد است مرا ، کز غم هجران تو دلبر / باشي تو طبيب و من بيمار بميرم
نو شته ها یم را برای تنهایی هایم می نویسم ونمی گذارم
حسرت ها و آرزو ها ی برباد رفته حتی در خواب شبانه
آنها رابخوانند من با زندگی می جنگم ودرمقابل مشکلات
سر خم نمی کنم ونمی گذارم کوله بار هرچند تهی ام
رادست های ناتوان کسی از من بگیرد که اعتمادی به باور هایش
ندارم من فردا را با شعر امروز عاشقانه آغاز می کنم و نمی گذارم
دلواپسی های آمیخته با تردید گاه و بیگاه در خانه اندیشه ام
سرک بکشد ودلبستگی هایم را نا غافل از من بگیرد .من با ایمان
به خدا مسیر سبز بودن را پیدا می کنم وبه احساسات نا گفته جرا ت
بیان شدن می دهم.
من از تاریکی تقدیر می ترسم
من از کشف شهود آسمان دلشوره می گیرم
زمانی را که عطرگل نمی پیچد
نمی دانم چرا بی تاب بی تابم
به یاد تو دلم آرام می گیرد
خدای من.....
من به آن سوي پنجره عادت كردم
به آن سوكه همه چيز آنقدرروشن است
كه حتي تصورش را هم نمي كني اما فقط
بگو با خيال تو چه كنم
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشت های استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه عاشقان آزادی
فغان و ناله شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا اشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد
پرو بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گزیدم که به جز یکی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
من اگرچه بر درختم ولی آن سیاه بختم
که رسیده باغبان و ثمری نچیده باشد
به جز آن کشیده ابرو که خمیده در جوانی
نشنیده ام جوانی که قدش خمیده باشد
عجب از حبیبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد
همین امشب فقط بر سفره قلب تو مهمانم
همین امشب فقط در آرزوی خواب طوفانم
مرا در کلبه مهرت اگرچه جای ماندن نیست
همین امشب فقط آواره و محتاج درمانم
تمام چشمه های شور و شادی در من افسرده
همین امشب فقط با گوشه چشمی غزلخوانم
من و سجاده ومسجد همه هم عهد و پیمانیم
همین امشب فقط جامی بده بشکسته پیمانم
برای جشن میلادت اگرچه ره بسی دور است
همین امشب فقط،امشب فقط ،خوشحال و خندانم
خودرا شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت ا
ز فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفتاز
فکراینکه با تمام پس اندازعمرخود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفتکم
کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آنسوی برف بودر
فتم ولی به او نرسیدم دلم گرفتنق
اشی ام تمام شد و زنگ خانه خوردم
ن هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و منخ
ودراشبی در آینه دیدم دلم گرفت

تقدیم به دل شکسته ها و...دل بیچاره ی خودم...
خدایا چشمانم خیس هست![]()
خدایا صدای شکستن دلم رو شنیدم![]()
خدایا ندامت رو از چشمانم بخوان![]()
خدایا باز بنده ی گنا هکارت برگشته![]()
خدایا صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟؟
میخوام داد بزنم
هر وقت تو رو فراموش کردم تنهایی را با تمامه وجودم حس کردم
خدایا اعتراف میکنم تنهایی خیلی سخته ![]()
خدایا بی تو بودن خیلی سخته ![]()
خدایا پس از ته قلبم میخوام که تمام چیز هایی رو که تو رو ازم میگرند از
من بگیر![]()
نیمیخواهم دیگر تنها بمانم
خدایا کاری کن که همیشه منتظر تو باشم
نه خلق تو
خدایا کاری کن که همیشه برای از دست دادن تو اشک بریزم نه
از دست دادن خلق تو
خدایا با دستانی ناتوان ، قدم های لرزان و قلبی شکسته چگونه به سویت
پرواز کنم
خدایا کمکم کن تنهام نذار
خدایا دستم را بگیر![]()
قدم هایم را ثابت کن
تکه های قلبم رو دوباره کنار هم بگذار
تا بتوانم به راهم ادمه دهم
خدایا تکه های قلبم رو دوباره طوری کنار هم قرار بده که بزرگتر بشه تا
بتوانم ببخشم و بگذرم
از کسی که دلم را شکست
اگه گریه بذاره مینویسم...
اگه گریه بزاره مینویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد
خودت گفتی خداحافظ تموم شد
من و تو سهممون از عشق این بود؟
خود تو حرمت عشقو شکستی
بریدی آخره قصه همین بود؟
اگه مهلت بدی یادت میارم
روزایی رو که بی تو عین شب بود
تموم سهمت از دنیا عزیزم
بزار یادت بیارم یک وجب بود
بهت دادم تموم آسمونو
خودم ماهت شدم آروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن
منو ابری گذاشتی داری میری
بیا برگرد از این بن بست بی عشق
بزار این قصه اینجوری نباشه
آخه بذر جدایی رو چرا تو
چرا دستای تو باید بپاشه
خداحافظ نوشتن کار من نیست
آخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم
اگه مهلت بدی یادت میارم

تودل يه مزرعه يه كلاغ روسيا
هوايي شده بره پابوس امام رضا
اما هي فكر ميكنه اونجا جاي كفتراس
آخه من كجا برم يه كلاغ كه روسياس
من كه تو سياهيا از همه سياترم
بين اون كبوترا با چه رويي بپرم
تو همين فكرا بودش كلاغ عاشقمون
يه دلش مي گفت برو يه دلش مي گفت بمون
كه يهو سياهي گفت تو نتر س و راهي شو
به سياهي فكر نكن تو يه زا ئري برو
اگه دريام كه باشه راه اقيانوستون
تشنگي مي كشدم تابيام پابوستون
بازم يه زخم ديگه ![]()
بازم يه دست نا مرد
بازم يه آدمي كه![]()
فاصله داره تا مرد ![]()
با زشتي دست داد و![]()
تو رو شكست دادو![]()
از آه و غم پرت كرد ![]()
دوباره دلخورت كرد ![]()
چاووشي خون خسته ![]()
با دست و پاي بسته ![]()
![]()
كجاي قصه جاته
كدوم رفيق باهاته ![]()
ساقه تو كي تبر زد
براي چي تبر زد ![]()
هميشه رفته بر باد ![]()
به غصه هات كي جون داد ![]()
چشماتو باز كردي ![]()
ديدي كه دنيا گرگه ![]()
اونكه مي گفت يه كوهه
دلم مي سوزد براي تمام رويا هايي كه نيمه تمام ماندند
- شاهزاده اي
- سوار بر اسب سياه آمدو
- با شمشير نگاه خود
- تمام روياهايم را گردن زد
- شاهزاده مرا با خود برد
- تا دور دست واهمه ها
- تا امتداد پرتب وتاب حادثه ها
- و من تب كردم
- اما ديگر نه روياي نا تمام
- ونه دستي براي زدودن خسيسي واهمه ها
- آه دلم گرفته است ...
| چرا چشمهایم همیشه بارانی است | |||
| انتظار | |||
| چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید | |||
| چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ | |||
| چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ | |||
| اما افسوس كه هیچ كس نبود | |||
| همیشه من بودم و من ، و تنهایی پر از خاطره | |||
| آری با تو هستم | |||
| با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی | |||
| چرا چشمهایم همیشه بارانی است | |||
در کلبه ی تنهایی هر کس
آنگاه که غبار نبودن چشم ها را می آزارد
کورسو فانوسی است که
غریبانه نجوا میکند ترانه بودن را؛
اما اگر نسیم وارد شود
با کدام دشمن شود!؟
غبار یا فانوس!؟
| |
| |
| |
| من پــذیرفتــم شکست خویــش را پندهای قلــب دور انــــدیش را |
| من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشـنا دیوانه اسـت |
| گــرچه تو تنهاتر از مـــن مــی روی آرزو دارم ولــی عاشـق شـوی |
| آرزو دارم بـــفـــهــــمــــی درد را تلخـی برخــوردهـــای سرد را |
| 0 |
| مـــی روم از رفــــتن من شاد باش از عــذاب دیـــــدنــم آزاد بـــاش |
| تو مثل راز پاييــــزي و مــن رنگ زمســـتانـــم |
| چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم |
| تو دريایـــي تريني ، آبــــي و آرام و بــي پايــان |
| و مـــن موج گــــرفتاري اسير دســـت طوفانم |
| تو مثل آســــماني ، مهــربان و آبي و شفــــاف |
| و من در آرزوي قطـــره هاي خیــــس بارانـــم |
| نمـــي دانم چــه بايد کرد با ايـــن روح آشفتــه |
| به فريادم برس اي عشق ، من امشب پريشانم |
| تو دنياي مـــني بـــي انتها و ساکت و سرشــار |
| و من تنهــــــا در اين دنياي دور از غصـــه مهمانم |
| تو مثل مرز احساسي ، قشنگ و دور و نامعلوم |
| و من در حسرت ديـــــدار چشمت رو به پايانــــم |
| بمان امشــــب کنار لحظه هاي بـــــي قرار مــــن |
| ببين با تو چه رويايي ست رنگ شــــوق چشمانم |
| تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد |
| و من مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم |
| تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت |
| و بعد از تو منم با غصـــه هاي قلــــب سوزانــــم |
| شبست و نغمــــه مهتاب و مرغان سفر کـــــرده |
| و شــايد يک مه کمرنــــگ از شعري که مي خوانم |
| تـــمــــــام آرزوهايـــــم زمانــي سبز ميـــــگـــــــردد |
| که تو يک شب بگويي دوستـــم داري تو مــــي دانم |
| غـــروب آخر شعـــــــرم پر از آرامش دريـــــــاســــت |
| و من امشب قســــم خوردم تو ر ا هرگز نرنجـــــانم |
| بــدون تو شبي تنها و بــــــي فانوس خواهم مــرد |
| دعـــا کـــن بعـــد ديدار تو باشد وقــــت پـــايـــانــــم |
| از غم خبری نبود اگر عشق نبود |
| دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟ |
| بی رنگتر از نقطه ی موهومی بود |
| این دایره ی کبود اگر عشق نبود |
| از آینه ها غبار خاموشی را |
| عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟ |
| در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است |
| از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟ |
| بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟ |
| دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود |
| از دست تو در این همه سرگردانی |
| تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟ |
| زیبای من | |
| کدام دست نا موافق ، مرا اینگونه سرد و سخت و تنها کشید و کدامین نقاش چیره دست ، تو را اینگونه زیبا و مغرور و با عشق آشنا کشید ؟ بگو با من از عشق و از زندگی و بدان که دستان سردم تنها با صدای تو جان می گیرد . بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان می نماید . من خسته دل ره به کجا یابم که پایان راهم تویی .دل غمگینم جز تو پناهی نیابد که پناهم تویی . | |
| بخوان با من سرود زیبای عشق را ، بگو با من داغ شقایق را . بنشین در کنارم دمی ، تا بیاسایم نفسی ، که تو برایم همه کسی ، در این شب ها ی سیاه بی کسی . | |
| زمزمه کن در گوش جانم قصه ی لاله های پرپر را . بگیر در کنارت دمی این مجنون خونین پیکر را . که از پیمانه ی صبرم جرعه ای بیش نمانده و بر شاخه ی امیدم ف دست غم ، برگ ها ی خزان زده ی بی جان را نشانده. | |
| بیا با من و با من تا انتها همسفر شو . بیا با هم سفر کنیم تا مرز بی نهایت ، تا سرزمین نو ، تا دیار خوشبختی ، تا وادی عشق | |
| وقتی که تو رفتی | |
| وقتی که تو رفتی ، اشکهایم روان شد . اشکهایی که دردهایم را می شست و فرو می ریخت . | |
| و حالا با خودم عهد می کنم اشک و عشق را به فراموشی بسپارم . نه اجازه ی طلوع دوباره ی عشق را خواهم داد و نه به اشکهایم اجازه ی فرو ریختن را خواهم داد . | |
| باید سنگ شوم تا نشکنم ، باید سخت شوم تا فرو نریزم ، باید کاری کنم که قفل سکوتم با هیچ شاه کلیدی باز نشود . باید سیاه شوم تا هیچ نوری در من نفوذ نکند ،باید یخ شوم تا آتشی در قلبم دوباره شعله ور نشود . و باید زندگی کنم تا بیاموزم : | |
| زندگی بازی های بسیاری دارد و آدم ها هم بازی گران ماهری هستند . . . | |
| افسوس . . . افسوس که همواره نقشم را خوب بازی نمی کنم . | |
| زیباترین من | |
| در کوره راه زندگی ام ، در میان مه و تاریکی ، نام تو چون آذرخش صحنه ی زندگی مرا روشن کرد و خرمن وجودم را آتش زد . بدان که برای تو سوختم . حال خاکستر جانم را به پای تو می ریزم . یا با کشیدن آهی بر باد خواهم رفت و یا با اشک چشمانت دوباره سبز خواهم شد . | |
| ای عشق شیرینم ، فانوس قلبت را بدرقه ی راهم کن تا در پناه روشنی نگاه زیبایت ، راه درست را انتخاب کنم و این را هم بدان که به تک تک لحظه های ناب عشقمان سوگند که برای همیشه دوستت دارم ، حتی اگر دوستم نداشته باشی . . . | |
| مهربانم ، گوش کن . تپش های قلبم ، همگی ترنم عشق توست . پس هر تپش آن تقدیم تو باد . | |
| واژه ها گنجایش احساس مرا ندارند . به خدا هرچه سعی می کنم نمی توانم آنچه را که در قلبم می گذرد به راحتی برایت بیان کنم ، چون حجم احساساتم از همه ی وجودم بیشتر است . | |
باور نمیکنم که تو بایک نگاه سرد
غم های خود را به دل من سپرده ای
غم را ز بغض های این شاعر غریب
حتی زبیت بیت غزل ها نخوانده ای
باور کنم هجوم شب بی ستاره را
باور کنم که پر کشیدی از آسمان من
باور کنم خموشی این تک ستاره را
ای بهترین بهانه شعر های من
شاید خیال میکنی با رفتنت
یاد تو از اسمان دلم کوچ میکند
یا اینکه بعد تو با دیگری دلم
غم را به حرمت تو فراموش میکند
تنها به یاد چشم سیاه تو نازنین
قربانی سکوت پر از راز میشوم
آن دم که تو بگیری دست نیاز من
باور نمیکنم که تو بایک نگاه سرد
غم های خود را به دل من سپرده ای
غم را ز بغض های این شاعر غریب
حتی زبیت بیت غزل ها نخوانده ای
باور کنم هجوم شب بی ستاره را
باور کنم که پر کشیدی از آسمان من
باور کنم خموشی این تک ستاره را
ای بهترین بهانه شعر های من
شاید خیال میکنی با رفتنت
یاد تو از اسمان دلم کوچ میکند
یا اینکه بعد تو با دیگری دلم
غم را به حرمت تو فراموش میکند
تنها به یاد چشم سیاه تو نازنین
قربانی سکوت پر از راز میشوم
آن دم که تو بگیری دست نیاز من


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم ودیگر هیچ از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من پون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیزی از من نمی ماند........

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جست و جو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایش گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم, نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش من می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیک تر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام , آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک, شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سر گردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی هی
قلب هامان , میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام , آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتندو من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
ان من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

من قربانی غم های زهر آگین جهانم و در زندان هستی زیر زنجیرهای گران نومیدی دست و پا می زنم.
حالا دیگر کاری جز رنج بردن و غم خوردن برای من نمانده زیرا دل خموشم برای همیشه از گرمی امید محروم شده است.حالا دیگر در راه زندگی جز افسردگی و نومیدی نمی بینم.
محبوب من ای تسلی بخش روح افسرده ای که در زندان تن اسیر است.اگر دهان من خاموش است خاموشی مرا بشنو صدای دل مرا بشنو.
ای خوب من در فرا خواندنم درنگ مکن مگر نمی بینی که روز و شب تو را صدا می کنم و تو را می خوانم
بیا ای دلبر من بیا و لطف بیکرانت را شامل حال من کن.
بیا و طبیب روح من باش.
ای آرزوی من بیا چرا که چون تو را نبینم روز و ساعتی برایم نیست تا در آن لذات زندگی را احساس کنم.
شادی من فقط در وجود توست.تنها تویی که سرنوشت مرا با امید می آمیزی...آری فقط تو



![]() |
رود عشق مي ورزد ، آنگاه جاري مي شود
سنگ عشق مي ورزد ، آنگاه سكوت مي كند
من نيز عشق مي ورزم ، آنگاه در مي يابم كه چقدر بدون تو تنهايم
بر نمی گردد عمر رفته ز راه
می گریزد
رود آواره به صحرا
می رود پیچان و نالان
می رود در تیرگی ها
شب بر او افکنده دامان
***
راه صحرا می سپارد
جان به دریا می سپارد
او نشان از عمر ما دارد دریغا
می گریزد گویی از ما
***
ای آن که هستی ما؛چو رود پهناور
ز موج غم خیزد
به بی کران عدم؛شتابد و آنجا
به بحر غم ریزد
با موج کبود
چو همین رود است ،جلوه وجود
***
هستی ها همره او
روان از این باده ،به سوی طوفانند
در آبهای کبود
بدین نوا مرغان ترانه می خوانند
بر نمی گردد عمر گشته تباه
می گریزد با موج کبود
چو همین رود است جلوه وجود
*****
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم
که بازم با چشمایه کورم به راهت بشینم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران!!!!!
رفتم از كوى تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردى
تو بمان با دگران واى به حال دگران
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
ميروم تا كه به صاحبنظرى بازرسم
محرم ما نبود ديده كوته نظران
دل چون آينهء اهل صفا مىشكنند
كه ز خود بىخبرند اين ز خدا بيخبران
دل من دار كه در زلف شكن در شكنت
يادگاريست ز سر حلقهء شوريده سران
گل اين باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رويا تو ببخشاى به خونين جگران
ره بيداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو كجا و ره بيداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن !!!
كاين بود عاقبت كار جهان گذ ران
شهريارا غم آوارگى و دربدرى
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران




































