بر نمی گردد عمر رفته ز راه

می گریزد

رود آواره به صحرا

می رود پیچان و نالان

می رود در تیرگی ها

شب بر او افکنده دامان

***

راه صحرا می سپارد

جان به دریا می سپارد

او نشان از عمر ما دارد دریغا

می گریزد گویی از ما

***

ای آن  که هستی ما؛چو رود پهناور

ز موج غم خیزد

به  بی کران عدم؛شتابد و آنجا

 به بحر غم ریزد

با موج کبود

چو همین رود است ،جلوه وجود

***

هستی ها همره او

روان از این باده ،به سوی طوفانند

در آبهای کبود

بدین نوا مرغان ترانه می خوانند

بر نمی گردد عمر گشته تباه

می گریزد با موج کبود

چو همین رود است جلوه وجود

 *****



تاريخ : یازدهم مرداد ۱۳۸۹ | 3:29 | نویسنده : تنها |