آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای

خوشبختی خودت دعا کنی؟



تاريخ : پانزدهم مهر ۱۴۰۰ | 1:51 | نویسنده : تنها |

                                   ای فلک!!!

 

 

                          گر مرا نمیزادی اجاقت کور بود؟؟؟

                         من که خود راضی به این بودن نبودم زور بود...

                         من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست

                         من بمیرم یا بمانم هیچکس دلتنگ نیست



تاريخ : پانزدهم مهر ۱۴۰۰ | 1:44 | نویسنده : تنها |

باور آدمهای ساده را خراب نکن

آدمهای ساده با تو تا ته خط می‌آیند

و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند!

میمیرند

مرگِ پروانه را آیا دیده‌اي؟

پروانه تنها با یک تلنگر میمیرد!



تاريخ : سیزدهم مهر ۱۴۰۰ | 0:39 | نویسنده : تنها |

به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به هم
همه، تکرار تو کردم، همه ام ریخت به هم

من و یاد تو به هم صحبتی هم مشغول 
خانه را همهمه صحبت هم ریخت به هم

به عطشناک ترین حالت صحبت با تو
آن قَدَر گفتم و گفتم که حَرَم ریخت به هم

تو که هستی که به هر شکل تجسّم کردم
دست بردم که به اندیشه رِسَم؛ ریخت به هم

ز غمت هر چه نوشتیم مرکّب پس داد
جوهر و آه من و اشک قلم ریخت به هم

چو ردیفی تو که در مصرع پایان غزل
 آمدی، شعر من و شاعری ام ریخت به هم



تاريخ : پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 20:25 | نویسنده : تنها |

گاهی چه بی گناه ، دلت پیر میشود
اینجا همان دمی است که زود دیر میشود

گاهی به رغم تشنگی عشق ، عاقبت
با حسرتی فقط ، عطشت سیر میشود

گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود
بی رحم چون کمان کمانگیر میشود

گاهی همان گلی که به دل پروراندیش
خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود

گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر
تنها سراب اوست که تصویر میشود

گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود
چون نیست قسمتت ، به دلت تیر میشود

گاهی صدای بارش باران که دلربا ست
با چتر تک سواره چه دلگیر میشود

گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد
من کم شوم ز یار ، چه تفسیر میشود

گاهی مسیر عشق ، ز پیکار عقل و دل
از تیزی و خطر ، چو شمشیر میشود

گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل
باید نشست و دید ، چه تقدیر میشود . . . 
 



تاريخ : نوزدهم خرداد ۱۳۹۸ | 10:26 | نویسنده : تنها |
یک پیاده رو تقریبا خلوت:

یک مرد، یک زن، یک زوج؛ خوشبختیشان پای خودشان!

یک مرد، یک مرد، یک شراکت؛ سود و ضرررش پای خودشان!

یک زن، یک زن، یک رفاقت؛ معرفت و اعتمادشان پای خودشان!

و انتهای پیاده رو …

یک من، یک تنهایی، یک رنج؛ آخر و عاقبتش پای تو!



تاريخ : بیستم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 3:3 | نویسنده : تنها |
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!



تاريخ : بیست و نهم دی ۱۳۹۷ | 1:30 | نویسنده : تنها |
گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم

و رویش دراز بکشم آرام و آسوده ، مثل ماهی حوضمان که چند روزی است که روی آب شناور است



تاريخ : بیست و نهم دی ۱۳۹۷ | 1:25 | نویسنده : تنها |
صدای های و هوی باد گوش هايم را از هرچيزی بيشتر آزُرده می کند. رنگ زرد و بی جان برگ ها چشمانم را می زند. حس خورد شدن برگهای خشکيده زير پا دلم را به لرزه در می آورد. تاريکی زودرس هوا و سردی اش هم که ديگر غصه هايم را چند برابر می کند.

 من از پاييز متنفرم....

هيچ وقت را به ياد ندارم که اين احساس حتی ذره ای کم شده باشد. پاييز تنها منظره مرگ را برای من متجلی می کند. مرگ طبيعت با دستان بی رحم پاييز روبروی چشمانم و خاطرات تلخ مرگ بيشتر عزيزانم. نه...جز خاطرات بد، از پاييز هيچ چيز ديگری در ذهنم متداعی نمی شود.

کاش پاييز زودتر برود و من را با سفيدی برف تنها بگذارد. هرچند که زمستان هم بی روح و جان است و سردتر، اما به سنگدلی پاييز نيست. او حداقل چشمانم را آلوده به رنگ زجرکشی درختان نمی کند و سفيديه يکپارچه ای را به همراه می آورد که آشوب رنگهای پاييزی را از ذهنم پاک می کند و آرامشی خاصی به آن می دهد.  



تاريخ : چهاردهم آذر ۱۳۹۷ | 9:25 | نویسنده : تنها |

بعد از تو هیچ خاکی به درخت ها جان نداد
زندگی کنار کوه و دشت
فقط ،
سایه ی غمگین مرگ را تازه می کرد
بعداز تو ناچار بودیم
بیشتر به خاک فکر کنیم
به غربت گلخنده هایی که در تنهایی باغچه پرپر می شد
ونفس کشیدن کنار پنجره
هیچ پرنده ای را دلشاد نکرد.

بعد از تو ،
زندگی یک عادت شده بود
یک عادت با چایی که می خوری
شعری که می سرایی
وهوایی که انگار نمی وزد.

بعداز تو ،
من فقط زنی هستم که حتی دستش به عصا نمی رود
زانو می زنم
زانو می زنم
زانو می زنم
بر مزاری که محال است با هزار هجای سرخ
در وصف چشمان تو آید!

عزیزم ؛
سرم را از هرکجای زندگی که برمی گردانم
تورا می بینم
انگار بعد از تو هم
به ماه خیره می شوم!



تاريخ : چهاردهم مرداد ۱۳۹۷ | 4:16 | نویسنده : تنها |
چهل روز است که دل‌تنگی‌های غروب را با بودن در کنار مزارت، سپری می‌کنیم
و در نهایت ناباوری، باورمان شده که تو دیگر نیستی، دیگر نمی‌آیی و دیگر نباید منتظرت باشیم
دیگر تو ای شمع فروزان، را نمی‌بینیم، ولی طنین صدای دل‌نشینت همچنان در گوش ما و مهربانت در قلب ما و زیبایی چهره‌ات همیشه در یاد ماست.



تاريخ : چهارم مرداد ۱۳۹۷ | 17:13 | نویسنده : تنها |
  آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و

تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می

شود …
  

عزیزم خیلی دلتنگتم زندگی بدون تو معنا ندارد 



تاريخ : بیست و نهم تیر ۱۳۹۷ | 18:47 | نویسنده : تنها |
خدایا میشه سرمو بزارم رو پاهات ، چشمامو ببندم ، تو دستتو بکشی رو موهام ، من آروم بخوابم ، فقط خدا یه چیز

بگم تا خوابم نبرده ، خیلی خسته ام . . . بیدارم نکن



تاريخ : بیست و هشتم تیر ۱۳۹۷ | 1:46 | نویسنده : تنها |

حسرت همیشگی

 حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني :  
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي ! 
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود 
         آي ... 
         اي دريغ و حسرت هميشگي !  
         ناگهان 
                         چقدرزود  
 
                                    دير مي‌شود !

      هنوز باور ندارم دیگر صدای خنده های  تو فضای خانه رو پرنخوادکردباور ندارم  دیگر چشمان  تو طلوع وغروب خورشید رو نخواهد دید توسراسر شور زندگی بودی چی شد که به یک باره پریدن رو اغاز کردی کاش همه ی اینها خوابی پیش نبود .ولی انگار حقیقتی تلخ هست

                                                 نیستی اما همیشه یادت درقلبمان

                                                       جاودان خواهد ماند.

 

 

پروازت مبارک عزیزم

   



تاريخ : هفتم تیر ۱۳۹۷ | 2:57 | نویسنده : تنها |
هرسلامی را خداحافظی درپی است وهرشروع پایانی

گاهی نوشتم تا شادی ام را قسمت کنم

گاهی نوشتم برای ثبت عقایدم

گاهی نوشتم برای خوانده شدن

گاهی برای شنیده شدن

گاهی برای دیده شدن

گاهی کپی کردم تا نقض کنم قانون کپی پیست را

گاهی فقط نوشتم تا دیگران بگویند چقدرزیباست

گاهی مجبور شدم دراین فضای مجازی هم تظاهر کنم

تظاهربه خوب بودن به شاد بودن به ارام بودن

خدا حافظ دوستان عزیزتراز جانم..

خداحافظ همراهان مجازی ام خدا حافظ (دنیای رنگی)

 

 



تاريخ : بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ | 22:13 | نویسنده : تنها |
rezvan:
بهار را گذاشته ام پشتِ چین هایِ دامنت
تو بیایی چای دارچین که هیچ
چایِ بهارنارنج هم آماده است
تو بیا
من عطرِ اردیبهشت را از همین حالا
از همین زمستان یخ زده
به تمامِ دنیا می پاشم
گفته بودم به معجزه ی عشق ایمان بیاور
نیاوردی !
من با همین چای و همین تو
یک دنیا را عاشق می کنم
دیوانه جان !
تو چه می دانی کسی که همه چیز را می سپارد به دل
چه رسوایی می شود
حالا هِی نیا
حالا هِی نباش
حالا هِی گوش هایت را بگیر
چشمانت را ببند
و باور نکن که عشق
مرا چه لامذهبی کرده است
که به هیچ صراطی جز تو
مستقیم نمی شود
بهار را گذاشته ام پشتِ لبخندِ تو
تا هربار برایِ من می خندی
تمامِ دنیا را در زمستانی ترین فصل بوسه
بارانی کنم به گرمای مرداد



تاريخ : سی ام اسفند ۱۳۹۵ | 11:4 | نویسنده : تنها |
سالهاست وقتی سال به انتها میرسد 

درست این وقت سال دلم میگیرد

نمیدانم از دست خودم از دستا ادما   

ویا از خدا ی خودم که اینچنین دل تنگم میکند

 



تاريخ : بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۵ | 14:31 | نویسنده : تنها |
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
                            آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
                            آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
                            اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
                            عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
                            خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
                            ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
                            من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
                            با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
                            بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
                            خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب



تاريخ : هجدهم اسفند ۱۳۹۵ | 12:43 | نویسنده : تنها |

رفتن که بهانه نميخواهد
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده
رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى
“ماندن”
ماندن اما بهانه مى خواهد
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى
دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى
يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين
وقتى بخواهى بمانى
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت
آرى
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هيچکدام…
“فروغ فرخزاد”



تاريخ : هجدهم اسفند ۱۳۹۵ | 12:35 | نویسنده : تنها |
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياری كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد كند

خود ندانم چه خطائی كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا می نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود

تا لب بر لب من لغزد
می كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود

می كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بردارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه ئی از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را

مادر، اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگی نيست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبائی
بشكن اين آينه را ای مادر
حاصلم چيست ز خود آرائی

در ببنديد و بگوئيد كه من
جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
فاش گوئيد كه عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن زن
ديرگاهيست، در اين منزل نيست



تاريخ : هجدهم اسفند ۱۳۹۵ | 12:30 | نویسنده : تنها |

در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم
یارای گفتـــــــن گله ها نیست، بگذریم

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست‌و دوا نیست، بگذریم

گفتی رقیب با مــن تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم

ابری که مــی‌گذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم»

هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمت
بـر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم ...





تاريخ : بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ | 3:12 | نویسنده : تنها |
"rezvan":
شده دلتنگ شوی، فاصله فرسنگ شود

یاد شیرین کسی تیشه ی هرسنگ شود

شده با بغض ترک خورده سلامی بکنی

او جوابی ندهد ، ثانیه ها هنگ شود

شده شاعر بشوی شعر و غزل تب بکند

قافیه ، وزن و عَروضش ، همگی لنگ شود ؟

یا در اندیشه دیروز به فردا برسی

ناگهان دیر و زمان قصه ی دل تنگ شود

شده در ساعت محکوم به دیوار اتاق

چشم در چشم ،گِره،زل بزنی آمدنش زنگ شود



تاريخ : پانزدهم بهمن ۱۳۹۵ | 4:13 | نویسنده : تنها |
"rezvan":

:
دفتر بهمن را باز کن...
برگ اولش را...
با کاغذي ازجنس دلت جلد کن...
صفحه به صفحه اش را...
با اميد خط کشي کن...
صاف و يکدست...
اينبار بهتر ورق بزن‌..
با احتياط بيشتري نگهش دار...
شروع به نوشتن کن...
اينبار کمي خوش خط تر بنويس...
خط اول......
به نام خدا...
سلام



تاريخ : پانزدهم بهمن ۱۳۹۵ | 4:12 | نویسنده : تنها |
"rezvan":
دلم گرفته؛
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو
که روي شاخه ی نارنج
می شود خاموش
نه اين صداقت حرفي ،
که در سکوت ميان دو برگ
اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا ازهجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر مي کنم
که اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد...

#سهراب_سپهری



تاريخ : پانزدهم بهمن ۱۳۹۵ | 4:9 | نویسنده : تنها |
"rezvan":
حلالم کن اگر فردا از اینجا بی خبر رفتم
شبیه شاعری تنها به رویا بی خبر رفتم

چه پنهان از تو این شبها دلم بسیار میگیرد
اگر رفتم چو موج از داغ دریا بی خبر رفتم

اگر رفتم بدان داغی درون سینه ام بوده
که با یاد تو بودم لیک تنها بی خبر رفتم

همین امروز را شاید برای دیدنت ماندم
ومثل اشک چشمان تو فردا بی خبر رفتم

حلالم میکنی یا نه؟ دلم قصد سفر دارد
حلالم کن اگر فردا از این جا بی خبر رفتم



تاريخ : پانزدهم بهمن ۱۳۹۵ | 4:7 | نویسنده : تنها |
من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#حضرت_سعدی 

 



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 4:5 | نویسنده : تنها |
فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم
شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم
قلب تو قله ی قاف است و زمرد بدنی
ماجراجوی کهن در پی گوهر که منم
توی این کوچه کسی منتظر آمدن است
در به در می زنم انگشت به هر در که منم
خسته ای, خسته از این درد نباید بشوم
سینه ای نیست جز این لایق خنجر که منم
هی ورق می زنی و پلک...کجا می گردی؟
آن غزل مرد تب آلوده ی دفتر که منم
فارغ از جنگ در این سینه تو آسوده بمان
کیسه ی خاک پر از طاقت سنگر که منم
می رسد صبح و تو با آینه ات می گویی
بین آن خاطره ها از همه بهتر که منم
#حسین_آهنی



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 4:3 | نویسنده : تنها |
وی این خانه کسی بعد تو تنها مانده
دهن پنجره از رفتن تو وا مانده
قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو
مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده
چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات
"دوستت دارم" ِ تلخ تو معما مانده
چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر
تکه هایی است که از روح تو این جا مانده
بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان
زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده
از تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاست
از من اما جسد یک زن تنها مانده



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 4:1 | نویسنده : تنها |

صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی
صید تو اسیر است به این دام جدایی
روزی سر راه دل او دام نهادی
حالا که اسیرت شده پس دور چرایی
آهوی پریشان تو در بند اسیر است
خو کرده به این دام اگر دام بلایی
قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد
آغاز کنی صید وّ سپس رخ ننمایی
امروز خبر نیست دگر از تو وّ از دام
شاید که نشستی سر کویی به هوایی
هرجا نگرم وسوسه ی دانه و دام است
عبرت نشود حال مرا مرغ صدایی
صیاد ستمگر دل آهوی تو خون است
جا مانده به دستان تو با تیر جفایی
برگرد رها یش کن از این دام بلا خیز
صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی......
بتول مبشری



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 3:59 | نویسنده : تنها |
 

منم آن در به در کوچه ی عشقی که هنوز
وسط خاطره ی کوچه ی دل محبوسم
عاشق دلکده ی کوی تو هستم و هنوز
پشت اندیشه ی چشمان دلت محسوسم
شوق دیدار تو دارد دل بی خانه ی من
از سر ذوق به هر گل که رسم ‌می بوسم
از همان لحظه که دیوار دلم ریخت فرو
منم و بانگ مسیحایی این نا قوسم
من و تو ، خلوت کوچه و غروب پاییز
و همان حسرت یک ‌بوسه که من مایوسم
گل گلخانه ی من ، لب بگشا حرف بزن
رحم کن ، دارم از این بی خبری می پوسم
اعظم تفرشی

 



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 3:55 | نویسنده : تنها |
         مطالب قدیمی تر >>