زیبای من
کدام دست نا موافق ، مرا اینگونه سرد و سخت و تنها کشید و کدامین نقاش چیره دست ، تو را اینگونه زیبا و مغرور و با عشق آشنا کشید ؟ بگو با من از عشق و از زندگی و بدان که  دستان سردم تنها با صدای تو جان می گیرد . بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان می نماید . من خسته دل ره به کجا یابم که پایان راهم تویی .دل غمگینم جز تو پناهی نیابد که پناهم تویی . 
بخوان با من سرود زیبای عشق را ، بگو با من داغ شقایق را . بنشین در کنارم دمی ، تا بیاسایم نفسی ، که تو برایم همه کسی ، در این شب ها ی سیاه بی کسی .
زمزمه کن در گوش جانم قصه ی  لاله های پرپر را . بگیر در کنارت دمی این مجنون خونین پیکر را . که از پیمانه ی صبرم جرعه ای بیش نمانده و بر شاخه ی امیدم ف دست غم ، برگ ها ی خزان زده ی بی جان را نشانده.
بیا با من و با من تا انتها همسفر شو . بیا با هم سفر کنیم تا مرز بی نهایت ، تا سرزمین نو ، تا دیار خوشبختی ، تا وادی عشق


تاريخ : چهاردهم مرداد ۱۳۸۹ | 2:48 | نویسنده : تنها |