وقتی که تو رفتی
وقتی که تو رفتی ، اشکهایم روان شد . اشکهایی که دردهایم را می شست و فرو می ریخت .
و حالا با خودم عهد می کنم  اشک و عشق را به فراموشی بسپارم . نه اجازه ی طلوع دوباره ی عشق را خواهم داد و نه به اشکهایم اجازه ی فرو ریختن را خواهم داد .
باید سنگ شوم تا نشکنم ، باید سخت شوم تا فرو نریزم ، باید کاری کنم که قفل سکوتم با هیچ شاه کلیدی باز نشود . باید سیاه شوم تا هیچ نوری در من نفوذ نکند ،باید یخ شوم تا آتشی در قلبم دوباره شعله ور نشود . و باید زندگی کنم تا بیاموزم :
زندگی بازی های بسیاری دارد و آدم ها هم بازی گران ماهری هستند . . . 
افسوس . . . افسوس که همواره نقشم را خوب بازی نمی کنم .


تاريخ : چهاردهم مرداد ۱۳۸۹ | 2:44 | نویسنده : تنها |