صدای های و هوی باد گوش هايم را از هرچيزی بيشتر آزُرده می کند. رنگ زرد و بی جان برگ ها چشمانم را می زند. حس خورد شدن برگهای خشکيده زير پا دلم را به لرزه در می آورد. تاريکی زودرس هوا و سردی اش هم که ديگر غصه هايم را چند برابر می کند.

 من از پاييز متنفرم....

هيچ وقت را به ياد ندارم که اين احساس حتی ذره ای کم شده باشد. پاييز تنها منظره مرگ را برای من متجلی می کند. مرگ طبيعت با دستان بی رحم پاييز روبروی چشمانم و خاطرات تلخ مرگ بيشتر عزيزانم. نه...جز خاطرات بد، از پاييز هيچ چيز ديگری در ذهنم متداعی نمی شود.

کاش پاييز زودتر برود و من را با سفيدی برف تنها بگذارد. هرچند که زمستان هم بی روح و جان است و سردتر، اما به سنگدلی پاييز نيست. او حداقل چشمانم را آلوده به رنگ زجرکشی درختان نمی کند و سفيديه يکپارچه ای را به همراه می آورد که آشوب رنگهای پاييزی را از ذهنم پاک می کند و آرامشی خاصی به آن می دهد.  



تاريخ : چهاردهم آذر ۱۳۹۷ | 9:25 | نویسنده : تنها |