بعد از تو هیچ خاکی به درخت ها جان نداد
زندگی کنار کوه و دشت
فقط ،
سایه ی غمگین مرگ را تازه می کرد
بعداز تو ناچار بودیم
بیشتر به خاک فکر کنیم
به غربت گلخنده هایی که در تنهایی باغچه پرپر می شد
ونفس کشیدن کنار پنجره
هیچ پرنده ای را دلشاد نکرد.

بعد از تو ،
زندگی یک عادت شده بود
یک عادت با چایی که می خوری
شعری که می سرایی
وهوایی که انگار نمی وزد.

بعداز تو ،
من فقط زنی هستم که حتی دستش به عصا نمی رود
زانو می زنم
زانو می زنم
زانو می زنم
بر مزاری که محال است با هزار هجای سرخ
در وصف چشمان تو آید!

عزیزم ؛
سرم را از هرکجای زندگی که برمی گردانم
تورا می بینم
انگار بعد از تو هم
به ماه خیره می شوم!



تاريخ : چهاردهم مرداد ۱۳۹۷ | 4:16 | نویسنده : تنها |