چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!




تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:42 | نویسنده : تنها |

تو رفته ای که بی من,تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو,شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم . . .



تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:21 | نویسنده : تنها |

 چرا باور نمیکنی؟
 

هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا!


من قلبی دارم عاشق ، پاک و بی ریا!


هنوز بی وفایی ندیده ای که به من میگویی لایق عشقت نیستم


هنوز خیانت ندیده ای که میگویی یکرنگ نیستم


چرا باور نمیکنی که عاشقت هستم ، چگونه بگویم که من تنها با تو هست


اینها همه بهانه است ، حرفهایت خیلی بچه گانه است


چشمهایت را باز کن و مرا ببین ، این بی قرارها و انتظار قلبم عاشقم را

ببین


ببین  که چه امید و آرزوهایی دارم با تو ، در مرامم نیست بی وفایی و

خیانت به تو!


تویی که تنها در قلب منی ، مثل نفس در سینه منی ، چرا باور نمیکنی که

تنها عشق منی ، چرا باور نمیکنی که تنها تو ، فقط تو در قلب منی !


چرا باور نمیکنی دوست داشتن هایم را ، باور نمیکنی احساس این دل

دیوانه ام را


هنوز شب نشده به فکر روشنایی فردا هستم ، میترسم که شب را دوباره

با ترس و دلهره بگذرانم ، ترس از حرفهای تو ، ترس از بهانه های تو ، دلهره

 برای از دست دادن تو!


آرامش را از من گرفته ای ، از آن لحظه که فهمیدی زندگی منی ، زندگی را

 نیز از من گرفته ای ، هر کس مرا میبیند میگوید چرا اینقدر آشفته ای ،

عاشق هستم ولی چهره ام مثل یک زن تنها و شکست خورده است ، در

انتظار تو نشسته ام ، اما هر کس مرا میبیند میگوید این زن چه غم

سنگینی در دلش نشسته است!

 

 




تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:19 | نویسنده : تنها |

تو چه میفهمی از روزگارم ...؟


از دلتنگی ام ؟


گاهی به خدا التماس می کنم 


خوابت را ببینم ... میفهمی؟


فقط خوابت را ...!!!



تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:1 | نویسنده : تنها |

ساده بودی مث سایه .. مث شبنم رو شقایق 
مث لبخند سپیده .. مث شب گریه‌ی عاشق 

بی تو شب دوباره آینه .. روبروی غم گرفته 
پنجره بازه به بارون .. من ولی دلم گرفته 

واژه رنگ زندگی بود .. وقتی تو فکر تو بودم 
عطر گل با نفسم بود .. وقتی از تو می‌سرودم 

وقت راهی شدن تو .. کفترا شعرام‌و بردن 
چشام از ستاره سوختن .. من‌و به گریه سپردن 

رفتی و شب پر شد از من .. از من و دلواپسی‌ها 
رفتی و من‌و سپردی .. به زوال اطلسی‌ها 

واژه رنگ زندگی بود .. وقتی تو فکر تو بودم 
عطر گل با نفسم بود .. وقتی از تو می‌سرودم



تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 22:57 | نویسنده : تنها |



تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 22:56 | نویسنده : تنها |

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند



تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 22:44 | نویسنده : تنها |

حس قشنگیه یكی نگرانت باشه..♥

 

یكی بترسه از اینكه یه روز از دستت بده...♥

 

سعی كنه ناراحتت نكنه...♥

 

حس قشنگیه ... وقتی ازش جدا میشی:اس ام اس بده عزیز دلم رسید؟♥

 

قشنگه وختی با خول و چل بازیات کناربیاد ♥

 

قشنگه: یهو بغلت كنه♥

 

در گوشت بگه دوست دارم! بگه كه حواسم بهت هست...♥


حس قشنگیه ازت حمایت كنه ...♥


آره ...!! دوست داشتن همیشه زیباست



تاريخ : بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ | 21:42 | نویسنده : تنها |



تاريخ : بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ | 18:32 | نویسنده : تنها |



تاريخ : بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ | 1:45 | نویسنده : تنها |

زيــــــــادي" دوستت داشتــــــــم!!!!


ميدوني اشتبــــــــاه از کجــــــــاست؟؟؟؟


از تــــــــو نيست!!!!


اشتبــــــــاه از "مــــــــن" است...


هر جــــــــا رنجيدم به رويت نيــــــــاوردم


"لبخنــــــــد" زدم


فکــــــــر کردي درد نــــــــدارد


"محکــــــــم تــــــــر" زدي...!!



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:48 | نویسنده : تنها |

هــزار بـار آمـدم خطــت بزنم از قلبم....

خود خودت را...

یــادت را...

اسمــت را...

امــا...

فقط قلبــم پر شد از خط خطی های عاشقانـه...
.
.
.
.
.



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:40 | نویسنده : تنها |

خیلی بده که منتظرکسی باشی که دوست نداره

 

خیلی بده که چشم ب راه باشی وقتی میدونی برنمیگرده

 

خیلی بده عاشقش باشی هزارباربهش بگی ولی فقط لبخندبزنه

 

                              وسکوت کنه

 

سخته وقتی توچشات نیگاه میکنه ومیگه برو بجای اینکه ازش  

          

 متنفرشی احساس کنی بدون اون میمیری

 

سخته همه ایناسخته ولی سخت تراینه که

 

                                             کسی که فک میکردی مال تو

 

توخیابون ببینی که دست یکی دیگروگرفته اون موقع دیگه

 

                            مال تونیست



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:29 | نویسنده : تنها |

نمی بخشمت

نمی بخشمت

 

بخاطرلبخندهایی که ازصورتم گرفتی .......بخاطرغمهایی که برصورتم نشاندی

 

                                     نمی یبخشمت

 

بخاطر دلی که برایم شکستی ......بخاطراحساسی که نابود کردی

 

                                    نمی بخشمت

 

بخاطرزخمی که بروجودم نشاندی.....بخاطرنمکی که برزخمم گذاشتی

 

                                 نمی بخشمت

 

              بخاطرعشقی که برقلبم حک کردی

 

                                 نمی بخشمت

 

                                  بخاطر دلم



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:20 | نویسنده : تنها |

گـــاهی وقتا توی رابطــــه ها نیــــازی نیست طرفت بــــهت بگــــه :بــــــــــــرو ! 


همینـکه دیگه لا بــــه لای حرفــــاش دوستــــت دارم نباشــــه


همینکه بــــود و نبود رابطــــتون دیگــــه واسش فرقی نکنـــه


همینــــ که حضــــور دیگــــران توی زندگیش پر رنگ تــــر از بودن

تــــو باشــــه


هــــزار بار سنگینــــ تر از کلمــــه ی" بــــــــــــرو " واست معنــــا

 پیــــدا میکنــــه


 پس   بــــــــرو 


قبل از اینکــــه ویرون تــــر از اینیــکه هستی بشــــی!!



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:18 | نویسنده : تنها |



شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ازکنارهم بگذریم

و تو...

آهسته زیر لب بگویی چقدر آن غریبه شبیه خاطراتم بود.......



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:14 | نویسنده : تنها |


 می روم خسته و افسرده و زار

سوی‌ منزلگه ویرانه ی خویش,

به خدا می‌برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می‌برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

,زین همه خواهش بی‌ جا و تباه

,می‌برم تا زتو دورش سازم

زتو ‌ای جلوه ی امید محال,

می‌برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال


فروغ فرخزاد



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:10 | نویسنده : تنها |

خنده ام میگیرد…
وقتی پس از مدتها بی خبری،

بی آنکه سراغی از این دل بگیری…

می گویی دلم برایت تنگ است …

یا دلم را به بازی گرفته ای،

یا معنای واژه ها را خوب نمی دانی ؟

دلتنگی … ارزانی خودت،

من دیگر دلم را به خدا سپرده ام…
.
.
.
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…

هرجا ک دلت میخواهد برو…

و اما من…

بر نمیگردم ک هیچ!

عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،

 ک نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

خنده ام میگیرد…



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:6 | نویسنده : تنها |
از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد

آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،

دیگــــر گــریـه نکـننــد؛

دوسـت نــداشتـــه بــاشـنـــد؛

و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد،

حتـــی زنــدگــــی




تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 1:33 | نویسنده : تنها |

نمی گذاشتم به آسانی دلم را ببری اگر می دانستم بعد از تو

 

زندگی کردن، چقدر دل می خواهد ... ؟!!



تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 1:12 | نویسنده : تنها |

تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم ….normal_2726_2

از دلـتـنـگـی ام …

گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم …

خـوابـت را بـبـیـنـم …

مـیـفـهـمـی ؟!!

فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!!



تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 1:4 | نویسنده : تنها |
تو فقط  قـــــــــــــرار بگذار…

هــر جـای دنـیـا کـِه بـاشی به دیـدارتــو خـواهـم آمد

چـمـدان خـاطــره ها را هَم خواهـم آورد..

normal_2726_2



تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 0:33 | نویسنده : تنها |

b

شاید به هم باز رسیم…

روزی که من به‌سانِ دریایی خشکیدم…

و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی…. شاید …



تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 0:31 | نویسنده : تنها |
normal_2726_2

فاصله خط عابر پیاده ندارد

دست مرا بگیر و از آن رد کن

قرار دیدار ما هر نیمه شب

خیالت که نمی گذارد بخوابم



تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 0:28 | نویسنده : تنها |

هزار بار آمدم خطت بزنم از قلبم خود خودت را یادت را اسمت را اما… فقط قلبم پر شد از خط خطی های عاشقانه…



تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 0:24 | نویسنده : تنها |

دلم از نبودنت اونقد پره که اضافش از گوشه ی چشمم میچکه

.........................لیلی من..............................

..................................زندگیه من.....................................

   ...........................ن گ ی ن من...................................

دیگه چجوری بگم دوست دارم!!!!

jd0dfka9uw30t7r63mp.gif




تاريخ : بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 0:7 | نویسنده : تنها |

به “سگ” استخون بدی ..

دورت میگرده

واست دم تکون میده !!!

من به تو “دل ” داده بودم … لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!



تاريخ : هجدهم شهریور ۱۳۹۲ | 0:18 | نویسنده : تنها |

زندگی یعنی :

ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن .



تاريخ : هجدهم شهریور ۱۳۹۲ | 0:16 | نویسنده : تنها |

آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد .

شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد

حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،

چه قدر دوســتت دارد !

و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !

 155

بعضی زخــــم ها هســــــت که هـــــــــر روز بــــایـــد روشونو باز کنــــی

و نـــــــــمـــــــــــــک بپـــــــــــاشــــــــــ ــــی …

تــــــــا یــــــــــادت نـــــــــــــره که ســــــــــــــراغ بعضـــــــــــی آدمـــــــــــــا

نبــــــــــــــــــــایـ ـــــــد رفـــــــــــت ، نــــــــــــــبـایـــد! ! !

155



تاريخ : هجدهم شهریور ۱۳۹۲ | 0:10 | نویسنده : تنها |

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”



تاريخ : هجدهم شهریور ۱۳۹۲ | 0:6 | نویسنده : تنها |

برای خیانت ،

هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام

به انـــدازه تــــظـــاهـــر

به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت …



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:56 | نویسنده : تنها |

دلم تنگ شده

برای وقتی که می گفتی :دلم واست تنگ شده

دلم تنگه..

برای بودنت

شایدم لبخند خودم

دلم برای همه چیز تنگ شده جز

نبودنت !



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:53 | نویسنده : تنها |

گاهــی باید نباشــی … تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه …

؟! اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی ….



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:50 | نویسنده : تنها |

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

… نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:48 | نویسنده : تنها |

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده …

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته*باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ*ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هست.

یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم” هست.

قدری احساسات پشت “به من چه اصلا” هست.

مقداری خرد پشت “چه میدونم” هست.

و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست.



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:45 | نویسنده : تنها |

دلم واســه اون روزایــی تنــگ شــده ،

که کســی رو دوســت نداشــتم.


چه خــوب بود اون بــی خــیالی ها !



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 18:20 | نویسنده : تنها |

دنـیــآ بــآزی هــایـت رآ ســرم در آوردی
گـــرفتنــی هــآ رآ گــرفتــی
دآدنــی هــآ رآ نـــدآدی
حســـرت هــآ رآ کـــآشتــی
زخـــم هآ رآ زدی
دیــگر بـس آســت…
چیــزی نمــآنــده..بگــذآر بخــوآبــم
محتــآج یــک خــوآب بــی بیــدآرم

68547cwg98wmzcn



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 18:9 | نویسنده : تنها |

.
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .

وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .

وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .

به سلامتی همه مادرای دنیا . . .



تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 18:5 | نویسنده : تنها |

به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن

ویلچرشونو هل بدن !




تاريخ : هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 18:4 | نویسنده : تنها |

ELI.91.gif



تاريخ : شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:40 | نویسنده : تنها |

ای نام تو گلواژه آغاز دفترم
ای یاد تو آرامش این قلب مضطرم
هر لحظه دست یاری تو دست گیرمن
همواره چتر مرحمتت سایه سرم

من با تو ای خدای جهان راز میکنم
این صفحه را به یاری تو باز میکنم
این صفحه را که دفتر دلتنگی من است
با نام نازنین تو آغاز میکنم

میخواهم ای خدای جهان یاری ام کنی
همواره در مسیر خودت جاری ام کنی
کبوتر غریبم و… میخواهم ای خدا-
-در زیر بال خویش نگهداری ام کنی



تاريخ : پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ | 3:27 | نویسنده : تنها |

شادی بی تو یعنی اندوه، سفر بی تو یعنی زندانی شدن در سیاه چال، زندگی بی تو یعنی پایان همه چیز حتی زندگی



تاريخ : پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ | 3:11 | نویسنده : تنها |

کافی بود بهم بگی دوست دارم

کافی بود بگی عاشقمی

اونوقت میدیدی که چجور دنیارو به پات میریختم

میدیدی که تا آخره آخرش باهات میموندم

ولی….

خیانت کردی که چی؟

از من خسته شده بودی یا توانه مقاومت جلوی هوس بازی رو نداشتی؟

رفتیو خبر ندارم که الان شادی یا غمگین و آرزوی غمگین بودنتو هم نمیکنم

آرزوی بدبختی و ناراحتیتو نمیکنم

فقط از خدا میخوام که هرچی به سرم آوردی اون به سرت بیاره …

این حرف دله من بود …. من

متاسفم برات

 

.: خیلی سخته بهش خوبی کردن در عینه حالی که بهت بدی کرده :.



تاريخ : پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ | 3:2 | نویسنده : تنها |

اگر می دانستی چقدر تنهام برایم اشک می ریختی

و اگر می دانستی که همیشه اشک می ریزم هرگز تنهایم نمی گزاشتی

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:31 | نویسنده : تنها |

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

گاهی از خیال من گذر می کنی …بعد اشک می شوی …رد پاهایت خط می شود روی گونه ی من…

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

و امان از این بوی پاییزی و آسمان ابری
که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگر
فقط میداند که هرچه هوا سردتر میشود
دلش آغوش گرم میخواهد

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:30 | نویسنده : تنها |

نهای تنها مانده ام

اندر خم این دنیا مانده ام

با کوله باری از غصه و غم

با یک دل شکسته

برای رسیدن به باور زندگی تلاش میکنم

اما هنوز برای رسیدن راه را نیافته ام

نمی دانم آیا راه همین بی راهه هست

یا

من در خم این بی راهه اسیر گشته ام



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:27 | نویسنده : تنها |

عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!و

به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…و غمــت سـهم ِ مــن!



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:26 | نویسنده : تنها |

یادت باشد دلت که شکست…
سرت را بگیری بالا…
تلافی نکن . فریاد نزن . شرمگین نباش
*حواست* باشد
دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است…
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین ،



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:10 | نویسنده : تنها |

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟
متن عاشقانه



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:7 | نویسنده : تنها |

خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
دریا،
با نوحه‌های زیر ِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر…
دریا!

خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات
وز حمله‌های موج ِ کف‌آلودت
وز موج‌های تیره‌ی جان‌کاه‌ات…

ای دیده‌ی دریده‌ی سبز ِ سرد!
شب‌های مه‌گرفته‌ی دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی مغروقین
با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده
بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند…

با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های خسته‌ی این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.

ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم
یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد
یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:

لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای طرب عذاب برانگیزد.

با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های شکلک نابینا
بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.

خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.

بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه…

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.

بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ…

احمد شاملو
۲۱ شهریور ِ ۱۳۲۷



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:5 | نویسنده : تنها |

تو گل سرخ منی



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:2 | نویسنده : تنها |
وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه
کسی نقش تو را خواهد شست؟
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در ان دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم
و ندایی که به من میگوید
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
اسمانها ابی
پر مرغان صداقت ابیست
دیده در اینه صبح تو را میبیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از ان پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:1 | نویسنده : تنها |

گفت تا ابد تنهایت نمیگذارم

ابدش چه زود عفو خورد . . .

medadsiah

نمیدانم به مسافر دل بستم

یا

مسافر شد آنکه به او دل بستم . . .

medadsiah

انسان ها عموما دو دسته اند :

تـــو و بقیــــه  . . .

medadsiah

هـر روز صفحه ی نیازمندیـهــا را زیر و رو میکنــم

میدانــم بالاخره

یک روز

به مــن لعنتی نیاز پــیدا میکنـــی . . .

medadsiah

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺎ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﯾﺪﻧﺖ ، ﻧﺪﯾﺪﻧﺖ ﺭﺍﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﻢ . . .

medadsiah

یک جام با تو خوردن ، یک عمر می پرستی

یک روز با تو بودن ، یک روزگار مستی . . .

medadsiah

یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود / روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود

دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست / به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . .

medadsiah

زندگی با تو برایم بوی ریحان میدهد / بی تو اما بوی ریحان ، بوی زندان میدهد . . .

medadsiah

هر کسی برای خودش خیابانی دارد، کوچه ای، کافی شاپی و شاید عطری

که بعد از سال ها خاطراتش گلویش را چنگ می زند . . .

medadsiah

عشق

همین خنده های ساده توست

وقتی بـا تمـام غصه هایت میخنـدی

تـا من از تمـام غصه هایـم رهــا شوم . . .

medadsiah

دلم در حلقه غم ها نشسته

زبانم بسته سازم شکسته

وجودم پر از شعر عاشقانست

تو را خواهم این حرفا بهانست !

medadsiah

چرا می گویند “ها” نشانه جمع است ؟!

اما وقتی با “تن” جمع ببندی

“تنها”خودت می مانی و خودت!

medadsiah

هیچوقت

آﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﮑﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ

ﺑﯽ ﺧﻮﺩﺕ !

medadsiah

دلی به وسعت دریای کدر نمی خواهم،

برای من دلی به شفافیت یک لیوان اب ،کافیست . . .

medadsiah

حرام باد دوست داشتن کسی که عاشقی سرگرمی اوست . . .

medadsiah

جغرافیای کوچک من

همین چشم های مشکی توست

که هیچ چیز جایش را نمی گیرد . . .

medadsiah

چشمان مرا به چشمهایش گره زد

بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد

او رفت ولی نه طبق قانون وداع

یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد . . .

medadsiah

دل من را تو بردی با نگاهت / اسیرم کرده ای با روی ماهت

تو را با بی گناهی می شناسند /  ولیکن هست زیبایی گناهت !

medadsiah

چرا ؟



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:56 | نویسنده : تنها |

من هستم… زنده ام. نفس می کشم..



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:53 | نویسنده : تنها |

من هستم… زنده ام. نفس می کشم…..

هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..

هوس می کنم تنها قدم بزنم… تنها گریه کنم…

تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.

اما هنوز هستم..

هنوز عاشق بارانم…

هنوز بوی اقاقیا… بوی نعنا..

بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:53 | نویسنده : تنها |

عکس های عاشقانه



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:42 | نویسنده : تنها |

دلم تنگ شده

برای ” تـــــــو”….

تو که سزاوار این همه اشعار عاشقانه ای …

تو که این همه در من میتابی …

در من خانه میکنی

و

میروی و تنهایم میذاری …

“تــــو”

واژه ی کوچکی است

اما دنیای مرا شامل میشود …

فراموش میکنی

اما فراموش نمیشوی

دوستت میدارم اما دوستم نمیداری

بیخیالم میشوی اما از خیالم نمیروی

قلم میشوی در دستانم

تک تک سطر های خاطاتم را مینگاری

خنده میشوی رو لبانم

اشک میشوی در چشمانم

تو کیستی ؟؟

که این همه برایم عزیز هستی و من برایت بس ناچیز …



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:39 | نویسنده : تنها |
باز هم میخواهمت



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:36 | نویسنده : تنها |

بیهوده میگردم به دنبالت،
وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت
شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم
تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم
دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ، فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ، مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ، چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟
پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ،شاید هنوز هم مرا بخواهی !
تقصیر دلم بود نه چشمانم ، این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم
نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ، شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ، شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،
این حال و روز من است ، نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است
تمام هستی ام تویی ،از لحظه ای که نیستی ، انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !
از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ، تو رهگذری بودی و من با تو مدتی آشنا بوده ام
از کجا میدانستم اهل دل نیستی ، عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ، از کجا میدانستم که تنها میشوم ، من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !
بیهوده میگردم به دنبالت ، با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت….



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:35 | نویسنده : تنها |

وقتی که قلب هایمان کوچک تر از غصه هایمان میشود،
وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلک هایمان مخفی کنیم
و بغض هایمان پشت سر هم میشکند …

وقتی احساس میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم مان است
و رنج ها بیشتر از صبرمان …

وقتی امیدها ته میکشد
و انتظارها به سر نمیرسد …

وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحمل مان هیچ …

آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم که تو
فقط تویی که کمکمان میکنی …

آن وقت است که تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم …

آن وقت است که تو را آه میکشیم
تو را گریه میکنیم …
و تو را نفس میکشیم …

وقتی تو جواب  میدهی،
دانه دانه  اشکهایمان را پاک میکنی …
و یکی یکی غصه ها را از دلمان برمیداری …

گره تک تک بغض هایمان را باز میکنی
و دل شکسته مان را بند میزنی …

سنگینی ها را برمیداری
و جایش سبکی میگذاری و راحتی …

بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب هایمان، لبخند …

خواب هایمان را تعبیر میکنی،
و دعاهایمان را مستجاب …

آرزوهایمان را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخ ها را شیرین میکنی
و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهی ها سفیدسفید …



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:34 | نویسنده : تنها |

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت :  “از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!  “

قطره عبور کرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به آسمان رفت

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را

اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور کرد!

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :

“حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!  “



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:30 | نویسنده : تنها |