خنده ام میگیرد…
وقتی پس از مدتها بی خبری،

بی آنکه سراغی از این دل بگیری…

می گویی دلم برایت تنگ است …

یا دلم را به بازی گرفته ای،

یا معنای واژه ها را خوب نمی دانی ؟

دلتنگی … ارزانی خودت،

من دیگر دلم را به خدا سپرده ام…
.
.
.
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…

هرجا ک دلت میخواهد برو…

و اما من…

بر نمیگردم ک هیچ!

عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،

 ک نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

خنده ام میگیرد…



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:6 | نویسنده : تنها |