وقتی که قلب هایمان کوچک تر از غصه هایمان میشود،
وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلک هایمان مخفی کنیم
و بغض هایمان پشت سر هم میشکند …

وقتی احساس میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم مان است
و رنج ها بیشتر از صبرمان …

وقتی امیدها ته میکشد
و انتظارها به سر نمیرسد …

وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحمل مان هیچ …

آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم که تو
فقط تویی که کمکمان میکنی …

آن وقت است که تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم …

آن وقت است که تو را آه میکشیم
تو را گریه میکنیم …
و تو را نفس میکشیم …

وقتی تو جواب  میدهی،
دانه دانه  اشکهایمان را پاک میکنی …
و یکی یکی غصه ها را از دلمان برمیداری …

گره تک تک بغض هایمان را باز میکنی
و دل شکسته مان را بند میزنی …

سنگینی ها را برمیداری
و جایش سبکی میگذاری و راحتی …

بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب هایمان، لبخند …

خواب هایمان را تعبیر میکنی،
و دعاهایمان را مستجاب …

آرزوهایمان را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخ ها را شیرین میکنی
و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهی ها سفیدسفید …



تاريخ : دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 1:34 | نویسنده : تنها |