می روم خسته و افسرده و زار

سوی‌ منزلگه ویرانه ی خویش,

به خدا می‌برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می‌برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

,زین همه خواهش بی‌ جا و تباه

,می‌برم تا زتو دورش سازم

زتو ‌ای جلوه ی امید محال,

می‌برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال


فروغ فرخزاد



تاريخ : بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ | 1:10 | نویسنده : تنها |