نمیدانم چرا وقتی که شبها ماه میگیرد
گلویم را غمی جانسوزو بغض اه میگیرد

شبم تاریکو دردم لاعلاجو خانمانسوز است
چرا هنگام تنهایی... دلم ناگاه میگیرد

خداوندا برایم راهی از بیراهه پیدا کن
که هر جا رهسپارم غم برویم راه میگیرد

نمیدانم چگونه این همه غم در دلم جا شد
که گر باچاه گویم درد.. قلب چاه میگیرد

حکایتهای ما را پیش درویشان مکن زیرا
که حتی بعد پیروزی دل هر شاه میگیرد

ز بس ازغم شکایت میکنم غم هم زمن شاکیست
گمان دارم دلش از دست من گه گاه میگیرد

(ر) را با دلی پر غم رها کن در میان راه
که با من گر شوی همره.. دل همراه میگیرد



تاريخ : بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 0:58 | نویسنده : تنها |

دوباره ساعت صفر و غزل غزل باران

شروع نم زده ی جاده های بی پایان

 

دوباره وصل و فراق و قرار عاشقی و

تمام خاطره هایی که میشود اکران...

 

مسیر گردش ساعت، عبور ثانیه ها

دوباره عمر گرانی  که میرود آسان...

 

دوباره برزخ تردید، دوباره جبر و فراق..

و مانده خیره نگاهی، بگوشه ی ایوان

 

دوباره راه گلو را چه بی سبب بسته

غمی که چاره ندارد به عالم امکان !

 

برای حافظ شیراز حکایتی دارم ..

رواق منظر چشمم، زگریه شد ویران

 

میان دست نجیبت بیا و  حبسم کن

در این بهشت خیالی چه بهتر از زندان

 

قرار عاشقیم را همیشه این ساعت

به کوک یاد تو ارم، تو ای به از انسان...
#امین_قنبری



تاريخ : بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 0:53 | نویسنده : تنها |
‌ 🍃 ❤️🍃

صفر عاشقی 00:00 ❤️R❤️

نیمه شب آمد دلم را غم گرفت

سینه ام را غصه و ماتم گرفت

آسمان همراه دردم ،،،بغض کرد

از عذابش بارشی نم نم گرفت

صفر امشب بد تر از دیگر شبان

درد داد و ،، از دلم مرهم گرفت

چهارصفر لعنتی چون پیک مرگ

جان ز جسم زار من کم کم گرفت

بشکنی ساعت ،،، زمان را باز دار

از غم این صفرها ،،،،، قلبم گرفت





تاريخ : بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 0:49 | نویسنده : تنها |