دوباره ساعت صفر و غزل غزل باران

شروع نم زده ی جاده های بی پایان

 

دوباره وصل و فراق و قرار عاشقی و

تمام خاطره هایی که میشود اکران...

 

مسیر گردش ساعت، عبور ثانیه ها

دوباره عمر گرانی  که میرود آسان...

 

دوباره برزخ تردید، دوباره جبر و فراق..

و مانده خیره نگاهی، بگوشه ی ایوان

 

دوباره راه گلو را چه بی سبب بسته

غمی که چاره ندارد به عالم امکان !

 

برای حافظ شیراز حکایتی دارم ..

رواق منظر چشمم، زگریه شد ویران

 

میان دست نجیبت بیا و  حبسم کن

در این بهشت خیالی چه بهتر از زندان

 

قرار عاشقیم را همیشه این ساعت

به کوک یاد تو ارم، تو ای به از انسان...
#امین_قنبری



تاريخ : بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 0:53 | نویسنده : تنها |