نمیدانم چرا وقتی که شبها ماه میگیرد
گلویم را غمی جانسوزو بغض اه میگیرد

شبم تاریکو دردم لاعلاجو خانمانسوز است
چرا هنگام تنهایی... دلم ناگاه میگیرد

خداوندا برایم راهی از بیراهه پیدا کن
که هر جا رهسپارم غم برویم راه میگیرد

نمیدانم چگونه این همه غم در دلم جا شد
که گر باچاه گویم درد.. قلب چاه میگیرد

حکایتهای ما را پیش درویشان مکن زیرا
که حتی بعد پیروزی دل هر شاه میگیرد

ز بس ازغم شکایت میکنم غم هم زمن شاکیست
گمان دارم دلش از دست من گه گاه میگیرد

(ر) را با دلی پر غم رها کن در میان راه
که با من گر شوی همره.. دل همراه میگیرد



تاريخ : بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 0:58 | نویسنده : تنها |