«ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم» کاش می‌شد که دمادم تو بیایی پیشم

کاش می‌شد که بیایی به برم بنشینی یا که چون افسر شاهی به سرم بنشینی

کاش می‌شد که نسیم سحری وقت عبور با خود آرد گل من صبحدم از باغ بلور

کاش می شد به تبسم به دلارایی تو به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

با نفس های تو ای کاش دمی تازه کنم در پناهت طلب شهرت و آوازه کنم

آتشی چند شب است شعله به جانم زده است مُهر بر مِهر وجودم، به زبانم زده است

یک نفر برقفس سینه‎ی من می کوبد با من از هر دری، از عشق سخن می گوید

آنقدر ساده، صمیمی، که من سادگی اش بی خبر غرق شدم در یم دلداگی اش

می شود آتش جانسوز! دمی دم نزنی؟! خامشی پیشه کنی خلوتمان هم نزنی؟!

خلوتی ساخته ام با غم دیرینه خود میزبان غم او ساخته ام سینه خود

به جهانی نفروشم که غم یار من است برو اینجا حرم محرم اسرار من است

گوش کن چند شبی راحت جانم شده ای نه فقط راحت جان، ورد زبانم شده ای

همدم من شدی و با همه در گفت و شنود راستی این شبح هر شبه تصویر تو بود؟




تاريخ : بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ | 2:19 | نویسنده : تنها |