من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هرچه
دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل
من کودکی سبکسر بود

خود ندانم که چگونه رامش کرد

او
که میگفت دوست دارم

پس چرا زهر غم بجامش کرد

اگر
از شهد اتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم
نیست از انکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز
هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

باز
هم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز
هم میتوان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد



فروغ
فرخزاد



تاريخ : چهارم مهر ۱۳۹۲ | 0:18 | نویسنده : تنها |