از فردا بي خبرم ... ديروز نگران امروز بودم...امروز دلتنگ ديروزم... و تو ... با شتاب به سوي فرداها

ميروي .. و از من دورتر و دورتر مي شوي... و من ... با خاطرات تلخ تراز زهر ... در امروز مانده ام... مي

دانم كه فردايي وجود ندارد... فقط نمي دانم بايد چگونه وداع كنم... براي من دلتنگي نكن ... دلتنگي ات

را نمي خواهم ... براي من اشكي نريز ... اشكت را نمي خواهم ... فقط .... فقط .... كاري كن بتوانم تورا

ببخشم .... هركاري كردم اما نشد .... نتوانستم ... بخشش كارآساني نيست .... چون بند زدن دل

شيشه اي ام ممكن نبود.... نگرانم كه بعد من ... با دلي كه شكستي و به گورش سپردي .. درچه

جهنمي دست و پا خواهي زد !!!!!!!!! اي كاش ميماندم و سوختنت را ميديدم... اي كاش.............. .



تاريخ : سوم آذر ۱۳۹۰ | 23:10 | نویسنده : تنها |