پر از تو!

تو که در انتهای دوخط موازی خیال هایم، به دنبال بی نهایت می گردی

ته خیال هایم همیشه تو هستی و من می ترسم...

نمی خواهم برگردی. این را به همه گفته ام، حتی به تو!.. به خودم!

اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم؟

من چشمهایم را بستم و تو قایم شدی...

من هنوز روزها را می شمارم...!

تو پیدا نمی شوی یا من بازی را بلد نیستم؟! یا تو جر زدی؟


تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 20:1 | نویسنده : تنها |