نمي دونم حالا كه تنهام خاطرات چرا اينقدر برام مهمه

يه موقعي ميشه كه دارم بلند بلند تو خيابون با عشقي كه نيست حرف ميزنم ولي يهو به خودم

ميام ميگم ديونه شدي با خودت حرف ميزني ..

به خودم ميگم نه اون از پيشم رفته از قلبم كه نميتونه بره ...

يه عكسشو توي جيبم دارم ديروز داشتم با عكس درد و دل ميكردم كه يهو به خودم اومدم داشتم

گريه ميكردم يه بچه وايستاده منو نگاه ميكنه با همون لحن بچه گونه گفت چي شده عمو

گفتم مامانم تنهام گذاشته هيچي نگفت رفت..

اگه ميگفتم عشقم درك نميكرد ولي چون مامان ها باي بچه ها عشق هاي واقعي هستند اينو گفتم

چند قدم نرفته بود گفت مرده گفتم نه

ديگه هيچي نگفت ولي يه جور خاصي نگام كرد كه خيلي حرف توش بود



تاريخ : بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ | 16:30 | نویسنده : تنها |