دلم بر ای تو تنگ است


برای نگاه تو ، برای حرفهایت ....


برای دل جوئیت


دلم برای تو تنگ است ....


برای خندۀ راز گونۀ تو


برای آنچه که در سینه نهان می کردی


ومن آن گوهر ناب را...از دریای دلت می یافتم


وچه خشنود ...سراپایت با خندۀ من تزئین می شد


یادت هزاران بار بخیر...

 
کاش...کاش


کاش بودی ...


مادر



تاريخ : بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:16 | نویسنده : تنها |

کاش می دانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت تو سینه می سوزه

کاش می دانستی شمع آرزوهای مرا جدایی تو خاموش کرده!!

کاش قصه ی تنهاییم را از چشمانم می خواندی!!!

حالا چگونه به نبودن همیشگیه تو عادت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تقدیم به کسی که هنوزم دوستش دارم..



تاريخ : بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:3 | نویسنده : تنها |



تاريخ : بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 21:12 | نویسنده : تنها |
مي داني..؟

آدم هاي ِ ساده..

ساده هم عاشق مي شوند..

ساده صبوري مي کنند..

ساده عشق مي وَرزَند..



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 17:4 | نویسنده : تنها |
خوش به حال باد

گونه هايت را لمس مي کند

و هيچ کس از او نمي پرسد که با تو چه نسبتي دارد!

کاش مرا باد مي آفريدند

تو را برگ درختي خلق مي کردند؛

عشق بازي برگ و باد را ديده اي؟!

در هم مي پيچند و عاشق تر مي شوند…



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:59 | نویسنده : تنها |
خسته ام ...

خسته نبودنت ...

خسته از روزهايي كه بي تو شب مي شود ...

و شبهايي كه باز هم بي تو مي گذرد ...

تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند ...

و باز هم گذر زمانها كه بي تو مي گذرد ...

مي گذرد ...

مي گذرد و باز هم مي گذرد ...!



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:59 | نویسنده : تنها |
اگر کسي را نداشتي که به او بينديشي

به آسمان بينديش ،

چون در آسمان

کسي هست که به تو مي انديشد ...



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:52 | نویسنده : تنها |
هميشه کسي بود که اشکهايم را از گونه هايم پاک ميکرد...!

هميشه صدايي بود که مرا آرام ميکرد،

هميشه دستهايي بود که دستهاي سردم را گرم ميکرد

هميشه قلبي بود که مرا اميدوارم ميکرد،

هميشه چشمهايي بود که عاشقانه مرا نگاه ميکرد

هميشه کسي بود که در کنارم قدم ميزد ، هميشه احساسي بود که مرا درک ميکرد

حالا من و مانده ام يک دنياي پوچ ، نه صداييست که مرا آرام کند

ونه طبيبيست که مرا درمان کند.



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:52 | نویسنده : تنها |
آنقدر برای تو بوده ام...

که دیگر...

من برایم غریبه است...!

اینگونه است وقتی که میروی...

میمیرم...

چون نه تورا دارم نه خودم را...!!



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:50 | نویسنده : تنها |
ایـن روزها

بُـرد با کســی اســت که بــی رحـم باشـد ،

از دلــت کـه مایـه بگــذاری ،

سوختـه ای ...!



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:50 | نویسنده : تنها |

دلـــــــــم میگـــــــــیرد

وقـــــــــــتـی مــــــــــــــــیدآنم

در دنـــــــــــــیآیِ بــــــــــه این بــــــــزرگی

هیچ دلـــــی نیســت کــه بـــرآیِ مـن تنـــگ شـــود...



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:48 | نویسنده : تنها |
وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر خنده معنایی ندارد ...

فـقـط می خندی تا دیگران ،

غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن...



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:47 | نویسنده : تنها |
دِلْ تنگے اَم را با فاصلــہ مے نویسَمْـــ ...

تا شایدْ فاصلــہ اے بین دِلَمْـــ و تنگے بیُفـــتدْ ...

چــہ خیالــــِ خامے دارممْـــ ... !

اینْ مَدار فاصلــہ مُـــوَربْ اَستْ ...

چندے کــہ بگذردْ ...

دوباره مے شَودْ : " تَــــــنْـــــــــگے ِ دِلْ



تاريخ : بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:46 | نویسنده : تنها |

صبوریم کمه ....بیقراریم زیاده


چقدر بیقرارم من -صاف و ساده


عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو


عزیزم چقدر تلخ کام من از تو......



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:35 | نویسنده : تنها |

خدایا...!


حواســـت هست...؟؟؟             


صـــدای هق هق گریـــه هایم...


از گلویـــی می آید که تو از رگـــش به مـــن نزدیک تـــری...!



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:33 | نویسنده : تنها |
امشب تمام حوصله ام رادریک کلام کوتاه در(تو)


خلاصه کردم....


ای کاش میشد یکبار..تنها همین یک بار....تکرار


میشدی....تکرار....


شروع کردم ....



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:31 | نویسنده : تنها |
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:4 | نویسنده : تنها |



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:51 | نویسنده : تنها |
تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم
تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سر گشته روی گردابم

تو در کدام سحر, بر کدام اسب سپید
تو از کدام خدا,از کدام جهان

تو از کدام ترانه ,تواز کدام صدف
تو در کدامن چمن,همره کدام نسیم,تورا کدام سبد

من از کجا همره تو آمد ناگه چه کرد بامن آن نگاه شیرین
آه....
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو کیستی که من اینگونه بتو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
ی تو بیتابم
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:50 | نویسنده : تنها |



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:46 | نویسنده : تنها |
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:43 | نویسنده : تنها |

دوری زمن و زدوریت میسوزم


نزدیک منی زآتشت میسوزم


آخرچه کنم چه کاری با دل بکنم


ازدیدن واز ندیدنت می سوزم



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:31 | نویسنده : تنها |
(عاشقم من عاشقی بی قرارم / کس ندارد خبر از دل زارم / آرزویی جز تو در دل ندارم)



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:21 | نویسنده : تنها |
دلم برای تمام با تو بودن ها تنگ می شود


خداحافظی نمی کنم


دلم می گیرد


آخرین حرفم این است که


دوستت دارم



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:16 | نویسنده : تنها |
نه اسمش عشق اســـــت، نه علاقه ،نه حتی عــــادت. حماقت محـــــــــــــض
است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیــست.



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:58 | نویسنده : تنها |



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:57 | نویسنده : تنها |

هزار خیابان فاصله دارم با او

هزار خیابان فاصله دارم با خود

چرا زنده باشم

وقتی در تاریکی قدم می زنم

وقتی که او مرا

و گلدان ها کنار پنجره را

از یاد برده است ...

 

زخم ها یم را نمی بندد

چشم هایش را می بندد...



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:54 | نویسنده : تنها |
تلخـی شراب رو به جـون میخـرم , فقـط بخاطر اینکه موقـع خوردنـش بگـم :

میزنـم به سلامتـی کسـی که نمیدونه چقدر دوستــــــــــــش دارم !!!



تاريخ : شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:51 | نویسنده : تنها |

فرق بین فراموش کردن و بخشیدن این است که، آدم وقتی می بخشد کاملا فراموش می کند


اما وقتی که از یاد می برد، خیلی وقت ها باز به یاد می آورد



تاريخ : چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 3:19 | نویسنده : تنها |

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

 

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنهاتر از من می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را



تاريخ : چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 3:18 | نویسنده : تنها |
من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش

زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرده دوست دارم



تاريخ : چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:31 | نویسنده : تنها |



تاريخ : چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:28 | نویسنده : تنها |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی

                             تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

                                                   آرزوهایت دعا کردم



تاريخ : چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:28 | نویسنده : تنها |
باید خیانت كنی.........!!

 تا دیوونه ات باشن...!!


باید دروغ بگی...............!!


تا همیشــــه تو فكرتــ باشنـ...!!


باید هیـــ رنگـ عوض كنیـ......!!


تا دوسِتـــ داشتهـ باشنـــ...!!!!

...
اگهـ ساده ایـــ ...!!...اگه باوفاییـــ...!!


اگه یك رنگیــــ...!!


همیشه تنهاییــــ



تاريخ : چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:21 | نویسنده : تنها |
خسته ام... نه اینکه کوه کنده باشم...نه...! دل

کنده ام...



تاريخ : چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:4 | نویسنده : تنها |
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید،

عکس تنهایی خود را در آب...

آب در حوض نبود ماهیان می گفتند:
 
هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد


تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:40 | نویسنده : تنها |

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد

به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند


تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:38 | نویسنده : تنها |
ببین غمگین،

ببین دلتنگ دیدارم...

ببین خوابم نمی آید، بیدارم...

گفتم تا کنون، اما کنون بشنو:

تورا بیش از همه کس دوست

میدارم



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:37 | نویسنده : تنها |
چقدر سخته ادم كسي رو دوست داشته باشه ولي


اين عشق يه طرفه باشه



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:32 | نویسنده : تنها |
فقط چند لحظه به من فکر کن


نگو لحظه چی رو عوض میکنه


همین چند لحظه برای یه عمر


همه زندگیمو عوض میکنه



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:31 | نویسنده : تنها |
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت.

هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت.

چشم سادگی از لطف زمین ميجوشيد

 خودمانیم زمین این همه نا مرد نداشت


تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:30 | نویسنده : تنها |
چه کسی باور کرد که دل سرد مرا


آتش عشق تو خاکستر کرد


با که گویم غم هجران تو را


هوس زلف پریشان تورا


عمر من در شرف پاییز ا ست


چه کسی باور کرد


اشک جاری شده از دیده من


چشمه اش آن نفس گرم توبود


چه کسی باور کرد


که من از عشق تو سرشار شدم


تو همه بود منی


تو در این کوره ره خلوت عمر


همه مقصود منی


چه کسی باورکرد


که تو معبود منی



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:28 | نویسنده : تنها |
دوستـــــــی هـــــــا بیـــــــــــــرنـــگ ...


بـــــی کســـــی هـــــــا پیــــداســــت ...



راســـت مـــــی گفت سهـــــراب ...


آدم اینجــــــــا تنــــــهاست...



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:27 | نویسنده : تنها |
وقتی پروانه در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد


تازه قصه ی زندگی آغاز شده است


چون نه میتواند پرواز کند نه بمیرد                                 



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:26 | نویسنده : تنها |



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:21 | نویسنده : تنها |


من ندانم که کیم؟

من

فقط

می دانم

              که تویی

                       شاه بیت غزل زندگیم...



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:17 | نویسنده : تنها |

شکستن دل،


به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛


از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است، اما هر نفس،


درد ا‌ست که می‌کشی . .



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:15 | نویسنده : تنها |

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي....



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:8 | نویسنده : تنها |
می‌خواهم و می‌خواستمت ، تا نفسم بود
می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود ، که این شعله بیدار
روشنگر شب‌ های بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود ، که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو هیهات ، که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که جز یاد تو گر هیچ کسم هست
حاشا که به عشق تو ، گر هیچ کسم بود

سیمای مسیحایی اندوه تو ، ای عشق
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم به خدا گر هوسم بود ، بسم بود



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:5 | نویسنده : تنها |



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 1:2 | نویسنده : تنها |
کـاش مـیـدانـسـتـم


کـیـسـت آن کـه بـرایَـت


دسـتـــ قـلـاب مـیـگـیـرد تـا هـر شـب


خـواب از چـشـم هـایَـم بـربـایـی


دیـواری کـوتـاهـتَــر از


خـوابـهــای مَـن نـیـافـتـی . . . ؟!



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:59 | نویسنده : تنها |
مــــاه را

بیشــــتر از همه دوست می داشتم

و حالا

ماه، هر شب


تـــو را به یاد مـــن می آورد


می خواهم فراموشت کنم


اما این مــــاه


با هیچ دســـتمالی


از پنجــــره پــاک نمی شـــود . . .



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:56 | نویسنده : تنها |



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:55 | نویسنده : تنها |
*مقدس ترین جای دنیاست


اتاق تنهایی هایم


وقتی


با نیت تو خلوت می کنم



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:54 | نویسنده : تنها |

دیدی که ســــــــــخت نـــــــیست،

تنها بدون مــــــــــــــــــن و صبح میـشود ،

شب ها بدون مــــــــــــــــــن این نــــبض زندگی بـــــی وقفه میزند

فرقی نمی کند،با مــــــــن. . .

بدون مــــــــن دیــــــــــروز گرچه ســــــــــخت...!

امروز هم گذشت طـوری نمی شود ،فــــــــــردا بدون مـــــــن.........



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:52 | نویسنده : تنها |
همچو نی می نالم از سودای دل

 

 

آتشی  در سینه  دارم  جای دل

 

 

دل اگر از من  گریزد وای من

 

 

غم اگر از دل گریزد وای دل



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:46 | نویسنده : تنها |

دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی


                      چو نياز ما فزون شد تو بناز خود قزودی


به هم الفتی گرفتيم ولی رميدی از ما


               من و دل همان که بوديم و تو آن نه ای که بودی


من از آن کشم ندامت که ترا نيازمودم


                           تو چرا ز من گريزی که وفايم آزمودی


ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم


                           نه حکايتی شنيدی نه شکايتی شندودی


چمن از تو خرم ای اشک روان که جويباری


               خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:44 | نویسنده : تنها |



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:38 | نویسنده : تنها |

اينها نتيجه تقدير من نبود

آغاز با تو بود تقصير من نبود

فكر نكن دلم برايت تنگ نمي شود

فكر نكن نمي شود ببينمت ، يعني نمي خواهم ببينمت



تاريخ : دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 0:35 | نویسنده : تنها |