چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت

آنقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايی پر از خاطره .

آري با تو هستم .. با تويی که از کنارم گذشتی... و حتی يک بار هم نپرسيدی چرا چشم هايت

هميشه باراني است!!!



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 19:0 | نویسنده : تنها |
میشود ایینه ها را قاب کرد            میشود هرلحظه را بی تاب کرد

میشود در حسرت دیدار عشق      برف های غم دل را اب کرد

من دگر تاب غمت نتوان شدن        تا به کی جان،میشود فریاد کرد!؟

گر به درد عشق من مرحم شوی   میتوان، قلب های کهنه را اباد کرد

روز و شب چشم در ره،به امید تو نشستم   فکر دیدار تو چشمم،اب کرد

پیش خود گویم بیاید چه کنم،باعشق خود   سالهای رفته عقلم را ربود

سالهای رفته از دوری تو،عمری شده        حسرت دیدار تو پایان نشد

 



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:52 | نویسنده : تنها |



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:43 | نویسنده : تنها |
هیچ گاه کسی را دوست نداشته باش چون دوست داشتن اسارت است و


اسارت انسان را به جنون می کشاند،هرگاه کسی را دوست داشتی رهایش


کن اگر به سویت بازنگشت بدان که از اول هم مال تو نبوده است...!!!

                                                                                           (دکتر شریعتی)



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:27 | نویسنده : تنها |
گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم

گاهی از دوری تو کینه به دل می گیرم

گاهی از حوصله خسته به خودم می پیچم

گاهی از کثرت بیهودگی حتی هیچم

لحظه هایی است که من از تو و خود بیزارم

لحظه هایی که به حال دل خود می بارم

لحظه هایی است که من گنگم و بی ایمانم

در دل غربت هر خاطره جا می مانم

با خودم از عطش دلزده ای می گویم

راه ترک دل نفرین شده را می جویم

از خدا راهِ رهایی ز تو را می خواهم

ساده از عمر نگاهم به دلت می کاهم

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم

از تماشای دل خستۀ خود می میرم

لحظه هایی است که من میل رهایی دارم

از خودم از تو و از عشق و جنون بیزارم!!!


تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:18 | نویسنده : تنها |



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:17 | نویسنده : تنها |
مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

مهم تو بودی عشق من

نه قصه شكستنم

به افتخار عشق تو

میگم كه بازنده من


تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:15 | نویسنده : تنها |



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:12 | نویسنده : تنها |
نمیدانم چرا هرشب دلم آهنگ غم دارد ...
نفهمیدم دل دیوانه ام آخر چه كم دارد؟ ...
نفهمیدم چه بد كردم كه جانم را به لب برده ...
كدامین طفل با مادر چنین ظلم وستم دارد؟ ...
دمی دریای بی موج است و گاهی سیل ویرانگر ...
شكسته ساز نا كوكم , نوایی زیر و بم دارد ...
گل از باد صبا میترسد و با گریه می خندد ...
زدست دل همیشه خنده من رنگ غم دارد ...


تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:11 | نویسنده : تنها |

برای تویی که قلبم را شکستی می نویسم : تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است «

همچنان دوستت دارم » می دانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمی دانم چرا؟

شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم

یادم می آید که می گفتی ساده باش حال ساده می گویم : « دوستت دارم »



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:8 | نویسنده : تنها |



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:5 | نویسنده : تنها |

نمی نویسم …..

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم ….

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی کنم ……

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم …..

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم ……

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام!!!



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:4 | نویسنده : تنها |

هزار خیابان فاصله دارم با او

هزار خیابان فاصله دارم با خود

چرا زنده باشم

وقتی در تاریکی قدم می زنم

وقتی که او مرا

و گلدان ها کنار پنجره را

از یاد برده است ...

 

زخم ها یم را نمی بندد

چشم هایش را می بندد...


تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:2 | نویسنده : تنها |
من و تنهایی و تاریکی و یک شمع ، خدایا نکند باد بیاید



تاريخ : هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:1 | نویسنده : تنها |