تاريخ : بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ | 23:32 | نویسنده : تنها |
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران

تاريخ : بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ | 23:31 | نویسنده : تنها |
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري


تاريخ : بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ | 23:30 | نویسنده : تنها |
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود



تاريخ : بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ | 23:29 | نویسنده : تنها |
عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق در

حسرت دیدار تو زیباست.



تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 23:59 | نویسنده : تنها |
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی

به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .



تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 23:58 | نویسنده : تنها |
اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟


تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 21:8 | نویسنده : تنها |
بی وفا باشی شکایت می کنند

با وفا باشی خیانت می کنند

مهربانی گرچه آئین خوشیست

مهربان باشی رهایت می کنند



تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 20:32 | نویسنده : تنها |
جا زیاد است برای من گنجشک ولی....به درختان خیابان تو عادت دارم!

تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 20:30 | نویسنده : تنها |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد


و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو


در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم



تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 20:16 | نویسنده : تنها |
پر از تو!

تو که در انتهای دوخط موازی خیال هایم، به دنبال بی نهایت می گردی

ته خیال هایم همیشه تو هستی و من می ترسم...

نمی خواهم برگردی. این را به همه گفته ام، حتی به تو!.. به خودم!

اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم؟

من چشمهایم را بستم و تو قایم شدی...

من هنوز روزها را می شمارم...!

تو پیدا نمی شوی یا من بازی را بلد نیستم؟! یا تو جر زدی؟


تاريخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ | 20:1 | نویسنده : تنها |

"میشه مثل یه قطره اشك بعضیا رو از چشمت بندازی .... ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشكی رو بگیری كه با رفتن بعضیا از چشمت جاری میشه "



تاريخ : سوم آبان ۱۳۹۰ | 19:45 | نویسنده : تنها |
یادمان باشد شاید شبی آنچنان آرام گرفتیم که دیدار صبح فردا ممکن نشد ، پس به

امید فرداها "محبتهایمان" را ذخیره نکنیم .



تاريخ : سوم آبان ۱۳۹۰ | 19:33 | نویسنده : تنها |
خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد / و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد /

برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت / ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد ؟



تاريخ : سوم آبان ۱۳۹۰ | 19:31 | نویسنده : تنها |
به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟ به دل تیره شب؟ به یکی هاله دود؟ یا به یک ابرسیاه که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟ به نوازشگر جانها که غم از یاد برد؟ یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟ یا بدان شعله شمعی که بلرزد ز نسیم؟ به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟ به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم؟ به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟ به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟ یا به سرمستی عصیانگر دوران شباب؟ به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟ به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟ به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟ به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟ به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟ یابه یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

تاريخ : سوم آبان ۱۳۹۰ | 18:39 | نویسنده : تنها |