شاید این کالترین قصه به چیدن نرسد
بال پروازی اگرهست به سوغات بیار
مگزارازقفس این تن به پریدن نرسد
ازتن خسته من بی تودراین غربت وادی
سایه ای مانده که شاید به تپیدن نرسد
رفته ای زود بیایی ، تو اگر بر دل من
خنجری هست که شاید به بریدن نرسد

این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم / خداحافظ نا مهربون میخوام ازت دل بکنم
سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم / این جمله رو اینقد میگم تا که فراموشت کنم
![]()
تو را زمانی میخواهم که خودت بیای،با دل خود نه با آرزوی من
به یاد روزی باش که من و تو هم میگذریم و به گذشته ها می پیوندیم ودیگر جایی برای اغاز باقی نمانده
به یاد روزی باش که من و تو هم خاطره میشویم ودر لابه لای روز های از راه رسیده گم میشویم..


دوستش دارم
این را می داند
اما
دوستم ندارد.
(دکتر علی شریعتی)
ودوست می دارد شما را
ندیده ونشناخته عاشقان را
که هر کدام در زاویه ای
از چهار گوشه جهان در دریای فکر فرو رفته اند
ونمی ترسند از فرو رفتن .
دیگر شعری از تو نخواهم گفت..
دیگر چشمهایم جاده ها را نخواهد شست..
دیگر شبهای من با تنهایی نخواهد گذشت..
دیگر "غزال" همیشگی نیستم..
دیگر بر آن باور عشق نیستم..
آری ...
تمام عمر چشمانم برایت خواهد گریست تا باز گردی..
دیگر عشق به تو را انکار نمی کنم..
نتوانستم..
نتوانستم از تو جدا شوم..
..حتی از خیالت.
خنده دار است..
من وشب و دلتنگي همراه هم خواهيم
بودبه تماشاي مهتاب خواهيم نشست
تا به مرزخورشيد برسيم............
قرنها نالیدن بس است...
میخواهم فریاد کنم...!
اگر نتوانستم سکوت میکنم....
خاموش مردن بهتر از نالیدن است!
دکتر علی شریعتی
هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام
ديگرم گر مي نمي بخشي
عشق ،اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحرا ي نوميديست
خسته ام ،از عشق هم خسته...........
آبی آسمان که میبینم و میدانم نیست
وخدایی که نمیبینم و میدانم هست
در زندگي به آن هايي دل مي بنديم كه ما را نمي خواهند
واز وجود آن هايي كه ما را مي خوا هند بي خبريم
(وشايد اين تنها دليل تنهايي ماست)
شبي ديگر از راه رسيد وزيرباران دست بر دعا برداشتم .
روزگاري پر و بالي داشتم تا اينكه شبي طوفان بال پرم را
به يغما برد وحال چشمان توتنها راه نجات تو را نشا نم داده
ومن مي خوا هم با خودم وخدا آشتي كنم
اين باد. فقط اين باد ميداند چه فصل هاي زردي در تقويم من مرده است
اين باد كه اين چنين بي خيال نشسته لاي دفترم وهي خواب مرا سپاه
ميكند،فقط اين باد ميداند من بيشترها حتي قبل از زايش فرشته هاي
باستان شاعر بوده ام .اين باد كه حتي لياقت يك لبخند گياه را ندارد
فقط اين باد مي داند؛دنيا را خاك كرده ام با هر چه پرنده ودرخت
وماه كه بود
دگرتنهای تنها می شوم
من
واسه وجود اونه................
تقدیم به همون عشق پاکم
تقدیم به اونی که هیشکی نمیتونه
جاشو توقلبم پرکنه.........
که من رنگین کمانی ازعبورسایه های
بارانی تو رامی بینم آنگاه نگاهت را از بر
میکنم و پلک هایم را از هم
نم گشایم..

دیگر بهار هم سرحالم نمیکند
چیزی شبیه گریه زلالم نمیکند
خدایا مرابه کبوترشدن چه کار
وقتی که سنگ رحم به بالم نمیکند


شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

..عشق تو چون برگی در دست توفان بود
دل کندن و رفتن... پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی : دیگر نمی مانم..
گفتم که میمیرم...گفتی که میدانم..
باور نمی کردم ..هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق..این بی وفایی را..
شاید این کالترین قصه به چیدن نرسد
بال پروازی اگرهست به سوغات بیار
مگزارازقفس این تن به پریدن نرسد
ازتن خسته من بی تودراین غربت وادی
سایه ای مانده که شاید به تپیدن نرسد
رفته ای زود بیایی ، تو اگر بر دل من
خنجری هست که شاید به بریدن نرسد
