rezvan:
بهار را گذاشته ام پشتِ چین هایِ دامنت
تو بیایی چای دارچین که هیچ
چایِ بهارنارنج هم آماده است
تو بیا
من عطرِ اردیبهشت را از همین حالا
از همین زمستان یخ زده
به تمامِ دنیا می پاشم
گفته بودم به معجزه ی عشق ایمان بیاور
نیاوردی !
من با همین چای و همین تو
یک دنیا را عاشق می کنم
دیوانه جان !
تو چه می دانی کسی که همه چیز را می سپارد به دل
چه رسوایی می شود
حالا هِی نیا
حالا هِی نباش
حالا هِی گوش هایت را بگیر
چشمانت را ببند
و باور نکن که عشق
مرا چه لامذهبی کرده است
که به هیچ صراطی جز تو
مستقیم نمی شود
بهار را گذاشته ام پشتِ لبخندِ تو
تا هربار برایِ من می خندی
تمامِ دنیا را در زمستانی ترین فصل بوسه
بارانی کنم به گرمای مرداد



تاريخ : سی ام اسفند ۱۳۹۵ | 11:4 | نویسنده : تنها |
سالهاست وقتی سال به انتها میرسد 

درست این وقت سال دلم میگیرد

نمیدانم از دست خودم از دستا ادما   

ویا از خدا ی خودم که اینچنین دل تنگم میکند

 



تاريخ : بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۵ | 14:31 | نویسنده : تنها |
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
                            آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
                            آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
                            اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
                            عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
                            خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
                            ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
                            من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
                            با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
                            بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
                            خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب



تاريخ : هجدهم اسفند ۱۳۹۵ | 12:43 | نویسنده : تنها |

رفتن که بهانه نميخواهد
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده
رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى
“ماندن”
ماندن اما بهانه مى خواهد
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى
دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى
يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين
وقتى بخواهى بمانى
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت
آرى
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هيچکدام…
“فروغ فرخزاد”



تاريخ : هجدهم اسفند ۱۳۹۵ | 12:35 | نویسنده : تنها |
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياری كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد كند

خود ندانم چه خطائی كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا می نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود

تا لب بر لب من لغزد
می كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود

می كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بردارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه ئی از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را

مادر، اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگی نيست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبائی
بشكن اين آينه را ای مادر
حاصلم چيست ز خود آرائی

در ببنديد و بگوئيد كه من
جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
فاش گوئيد كه عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن زن
ديرگاهيست، در اين منزل نيست



تاريخ : هجدهم اسفند ۱۳۹۵ | 12:30 | نویسنده : تنها |