من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#حضرت_سعدی 

 



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 4:5 | نویسنده : تنها |
فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم
شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم
قلب تو قله ی قاف است و زمرد بدنی
ماجراجوی کهن در پی گوهر که منم
توی این کوچه کسی منتظر آمدن است
در به در می زنم انگشت به هر در که منم
خسته ای, خسته از این درد نباید بشوم
سینه ای نیست جز این لایق خنجر که منم
هی ورق می زنی و پلک...کجا می گردی؟
آن غزل مرد تب آلوده ی دفتر که منم
فارغ از جنگ در این سینه تو آسوده بمان
کیسه ی خاک پر از طاقت سنگر که منم
می رسد صبح و تو با آینه ات می گویی
بین آن خاطره ها از همه بهتر که منم
#حسین_آهنی



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 4:3 | نویسنده : تنها |
وی این خانه کسی بعد تو تنها مانده
دهن پنجره از رفتن تو وا مانده
قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو
مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده
چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات
"دوستت دارم" ِ تلخ تو معما مانده
چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر
تکه هایی است که از روح تو این جا مانده
بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان
زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده
از تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاست
از من اما جسد یک زن تنها مانده



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 4:1 | نویسنده : تنها |

صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی
صید تو اسیر است به این دام جدایی
روزی سر راه دل او دام نهادی
حالا که اسیرت شده پس دور چرایی
آهوی پریشان تو در بند اسیر است
خو کرده به این دام اگر دام بلایی
قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد
آغاز کنی صید وّ سپس رخ ننمایی
امروز خبر نیست دگر از تو وّ از دام
شاید که نشستی سر کویی به هوایی
هرجا نگرم وسوسه ی دانه و دام است
عبرت نشود حال مرا مرغ صدایی
صیاد ستمگر دل آهوی تو خون است
جا مانده به دستان تو با تیر جفایی
برگرد رها یش کن از این دام بلا خیز
صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی......
بتول مبشری



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 3:59 | نویسنده : تنها |
 

منم آن در به در کوچه ی عشقی که هنوز
وسط خاطره ی کوچه ی دل محبوسم
عاشق دلکده ی کوی تو هستم و هنوز
پشت اندیشه ی چشمان دلت محسوسم
شوق دیدار تو دارد دل بی خانه ی من
از سر ذوق به هر گل که رسم ‌می بوسم
از همان لحظه که دیوار دلم ریخت فرو
منم و بانگ مسیحایی این نا قوسم
من و تو ، خلوت کوچه و غروب پاییز
و همان حسرت یک ‌بوسه که من مایوسم
گل گلخانه ی من ، لب بگشا حرف بزن
رحم کن ، دارم از این بی خبری می پوسم
اعظم تفرشی

 



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 3:55 | نویسنده : تنها |

ناله از دوری آن کن که تو را می فهمد
عشق خود صرف همان کن که تو را می فهمد
درد دل،شعر قشنگ،این همه احساس لطیف
به کسی این سه بیان کن که تو را می فهمد
نوجوانی و جوانی چو بهاریست به عمر
پای آن ، عمر خزان کن که تو را می فهمد
دل به هر بار غم و درد فرو می ریزد
به کسی پس نگران کن که تو را می فهمد
عاشقی سود ندارد به خدا من دیدم
پای آن یار زیان کن که تو را می فهمد
اشک وصل است به خون دل و آن شاهرگت
بهر آن اشک روان کن که تو را می فهمد
گر غمت خلق بدانند شماتت بکنند
پیش آن سرت عیان کن که تو را می فهمد
بگذار هر که دلش با تو نباشد برود
به کسی هی تو بمان کن که تو را می فهمد
شهرام نصیری



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 3:52 | نویسنده : تنها |
 

مرگم بهانه شد به من عاشقت کمی 
بین تمام مشغله هایت زمان دهی 
تا روی تیر برق سر کوچه ی شما 
عکسی زنند ، خاطره ها را تکان دهی

تن بی تو در مزار خودش دفن شد ولی
دل پای حرفهای خودش ایستاده است
حالا تو هم بیا و کنار جنازه ام 
اشکی بریز تا که غمت را نشان دهی

ده سال پیش وقت جدایی دل مرا
با خویش برده ای و دگر پس نداده ای
حالا که مرده ام به همین نیز راضی ام
یک مشت خاک بر جسدم جای آن دهی

همسایه،خانه، شهر، خیابان، غزل، اجل
در مرگ من تمامی شان دست داشتند
اما تو هیچ در پی تقصیر خود نباش
من خواستم که ختم بر این داستان دهی

دنیا بدون من به کسی سخت نگذرد
هرکس به فکر عاشقی و کسب روزی اش
تنها سفارش اینکه بیاموز بعد من
باید به عشق تن بدهی یا که جان دهی

این بیت را وصیت آخر حساب کن 
مثل همیشه دردسرت می دهم ، ببخش
خانم بدان که منتظرم عصر جمعه ای
گنجشک های قبر مرا خرده نان دهی

علیرضا کیانی



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 3:51 | نویسنده : تنها |
بعد تو با سختی بسیار نفس می کشم
پنجره ام در تن دیوار نفس می کشم

پیرم و هرچند زمین گیر شدم مثل کوه
باز ولی با دهن غار نفس می کشم

از شب و روزم چه بگویم نفسی هست و نیست
بعد تو انگار نه انگار نفس می کشم

بوی تو را می دهد این خانه و دلواپسم
کم شود از عطر تو هر بار نفس می کشم

زندگی از چشم من افتاده و گاهی به زور
بین غم و قهوه و سیگار نفس می کشم

گورکن آن روز که من مردم اگر او رسید
بیل نزن، دست نگه دار، نفس می کشم



تاريخ : بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ | 3:45 | نویسنده : تنها |

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم ،

آزاردهنده بود.

گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس ،

کسی را از دست نمی دهد؛

زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست

این تجربه واقعی آزادی است :

داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی !



تاريخ : نهم آبان ۱۳۹۵ | 20:3 | نویسنده : تنها |

گرامی ترین و زیباترین چیزها

در جهان نه دیده می شوند

و نه حتا لمس می شوند.

آنها را تنها باید در دل حس کرد.



تاريخ : نهم آبان ۱۳۹۵ | 20:2 | نویسنده : تنها |

خداوندا! دنيای آشفته ی درونم را

ڪه تنها از نگاه تو پيداست

با لالايی مهربان خود

آرام ڪن تا وجود داشتن و بودن را

به زيبايی احساس ڪنم



تاريخ : نهم آبان ۱۳۹۵ | 19:50 | نویسنده : تنها |

بخش زیادی از زندگی صرف این میشود که دیگران

درباره ی ما چه فکری میکنند.

سپس پي میبریم که شاید یکی از مهمترین بخش های

زندگی این است که به حرف  آدمها اهمیت ندهیم.



تاريخ : نهم آبان ۱۳۹۵ | 19:48 | نویسنده : تنها |

 

هر چقدر هم که گذشته‌تان آلوده بوده باشد،
آینده‌تان هنوز حتی یک لکه هم ندارد.
زندگی هر روزتان را با تکه شکسته های دیروزتان شروع نکنید.!!!
به عقب نگاه نکنید مگر اینکه چشم‌اندازی زیبا باشد.
هر روز یک شروع تازه است.
هر صبح که از خواب بیدار می‌شویم،
اولین روز از باقی عمرمان است.
یکی از بهترین راه‌ها برای گذشتن از
مشکلات گذشته این است….
که همه توجه و تمرکزتان را روی کاری جمع کنید
که از خودتان در آینده برایش متشکر خواهید بود!!!



تاريخ : نهم آبان ۱۳۹۵ | 19:44 | نویسنده : تنها |