دست نوشته



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:18 | نویسنده : تنها |
بعضی از آدمها را نمی شود داشت،
 
فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت!
 
بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که مال تو باشند 
 
یا تو برای آنها!
 
اصلا به آخرش فکر نمی کنی،آنها برای اینند که دوستشان بداری
 
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق یک جور خاصی دوست داشتن
 
که اصلا کم نیست.....
 
این آدمها حتی وقتی که دیگر نیستند هم تا ابد در کنج دلت تا ابد یک جور خاص

دوست داشته خواهند شد...



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:17 | نویسنده : تنها |
اینو برای کســــ♡ـــــی مینویسم

که روزی....←دوستم → داشت!!!

به حرفام󾬌

به قلبم󾬌

به احساسم󾬌

احتـــــــرام میذاشت....

برای کسی مینویسم که روزی نگرانم♥ بود

روزی دلتنــــــگم میشد ...

اما با اون همه ←نگرانیها→

حرفـــــــها󾬌

و احســــاس󾬌 

تنـــــــــهام گذاشت!!! تنهای تنها...

و من با تمام وجودم شکستم...

و من با تمام♥ احســــاسم♥خورد شدم....

ولی حتی کسی صدای شکـــــ♡ـــــستنم رو نشینید󾬌

حتی کسی صدای خــــــ♡ـــــورد شدنم رو نفهمید󾬌

در خودم شکستم... مثل همیــــــشه

میخوام بنویسم...!!!

از تموم شبای تنهــــــــ♡ـــــــاییم

می نویسم󾬌

از تمام شبایی که بیهوده انتظار♥ دستهایی میکشیدم

که ←بی منت→ اشکـــــ♡ــــامو پاک کنه

شبایی رو که با هق هق گریـــــ♡ــــــه هام گذشت...

می نویسم تا بـــــــدونه حتی کسی نپرسید!!! از دل من....

از←ســـــــــکوتم→

همش ســـ♡ــــکوت بود...

 منو شـــب و ←تنهاییــــــ→

می نویسم برای♥ خودم 󾬌

برای تنهـــــــ♡ــــــایی دل خودم..

امــــــــــــــــــا حالا دیگر میگویْـــــــم:...................................

 



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:9 | نویسنده : تنها |
برای تویی که مدت هاست نفس هام به امید توست...

برای تویی که بی نهایت شگفت انگیز دوستت دارم...

برای تویی که با حرفهات بهم آرامش میدی...

دلتنگم...



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:6 | نویسنده : تنها |
236x231_1422900186481700.jpg



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:2 | نویسنده : تنها |
ﭘﺎﯼ ﻫﺮ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺵ ...

ﮐﻢ ﮐﻢ ﻳﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮔﺮﻓﺖ

ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻇﺮﻳﻒ ﻣﻴﺎﻥ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻦ ﻳﮏ ﺩﺳﺖ

ﻭ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻳﮏ ﺭﻭﺡ ﺭﺍ

ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﮑﻴﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﻴﺴﺖ

ﻭ ﺭﻓﺎﻗﺖ، ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮ

ﻭ ﻳﺎﺩ ﻣﻲﮔﻴﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﺳﻪﻫﺎ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ

ﻭ ﻫﺪﻳﻪﻫﺎ، ﻣﻌﻨﻲ ﻋﻬﺪ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﻧﻤﻲﺩﻫﻨﺪ ...

ﮐﻢ ﮐﻢ ﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﯼ

ﮐﻪ ﺣﺘﻲ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻫﻢ ﻣﻲﺳﻮﺯﺍﻧﺪ

ﺍﮔﺮ ﺯﻳﺎﺩ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﮕﻴﺮﻱ

ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻍ ِ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﻫﯽ

ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﺴﻲ ﺑﺎﺷﯽ

ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﮔﻞ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ ...

ﻳﺎﺩ ﻣﻴﮕﻴﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﻲ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻲ

ﮐﻪ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﯽ ﭘﺎﯼ ﻫﺮ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ

ﻳﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﻴﻠﯽ ﻣﯽ ﺍﺭﺯﯼ .



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:1 | نویسنده : تنها |
آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند ،

که حرفهای عاشقانه نمیزنند ،

چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی...

آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند...

اما عاشقشان میشوی !

 

ناخواسته دلت برایش میرود...

این آدمها فقط راست میگویند...

راست می گویند با چاشنی قشنگ " مهــــر"

 

لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند ،

لبخند میزنند چون لبخند جزوی از وجودشان است...

لبخندشان مصنوعی نیست ، اجباری نیست،

در لبخندشان خدارا میبینی.... هیچگاه در رفتارشان احترام و محبت کم نمیشود ،

همه را دوست دارند ،

دردشان درد خودشان نیست ،

درد توست ،

درد دیگریست ،

و آنقدر درد خودشان را مخفی میکنند که فکر میکنی شاید بی دردند

 

اینها ساده اند 

هر که هستند ،

هر جایگاهی هم داشته باشند

هر شغل و سمتی هم داشته باشند

هر چه تحویلشان بگیرند

و شاید هر سختی و مشکلی داشته باشند

باز هم ساده اند

 

حرف زدنشان...

راه رفتنشان..

نگاهشان....

ادعایی ندارند،

بی آلایشند،

پاک و مهربانند.... چقدر دوست دارم این آدم های بی نشان اما خاص را....



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:1 | نویسنده : تنها |
دستهایـــــم خالی انـــــد …

جـــــایِ خالـــــیِ دستهـــــایِ تـــــو را ...

هیچ کـَــــس برایـــــم پُـــــر نمیکنـــــد ….!!!

راستـــــ میگفتـــــ شاملـــــو :

دستهـــــایِ خالـــــی را بایـــــد بـــــر ســـــر کوبیـــــد …...!



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 15:58 | نویسنده : تنها |

اینجا که من رسیده ام …


ته دنیای بدون تو بودن است!!


همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم!


ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام!


خوب تماشا کن…


دلم هم تنگ نشده!


یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم …


تو باش و دل من و همه فریادهایی که …

 

و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟


و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!


و هنوز دست و پا میزنند


ذهن خسته ام…


قلب درمانده ام…


چشمان بهت زده ام…


حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 15:56 | نویسنده : تنها |
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..

 

    امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!

 

    و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!

 

    و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…

 

    و غمــت سـهم ِ مــن!



تاريخ : بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 15:55 | نویسنده : تنها |