مرا دردي ست اندر دل اگر گويم زبان سوزد
اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد
منجم كوكب بخت مرا از برج بيرون كن
كه من كم طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد

پراززندان وزندانیست...
تورومحکم دل کردم....
نمیدانم دلیلش چیست..
سبب شایدهمین باشد..
بدون تو نبایدزیست
دختری دلش شکست ...
رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را ٬
توی کیسه زباله ریخت
و ... پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگری لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید ...
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش آب و دانه برد ...
رفت و آن تکه های دل شکسته را به خانه برد ...
سالهاست
توی این محله
با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر سال هاست
که
عاشق است ... !..