http://saregol.persiangig.com/image/25.jpg

تاريخ : دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ | 20:38 | نویسنده : تنها |
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...
همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است....!



تاريخ : دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ | 20:34 | نویسنده : تنها |
زندگی قافیه باران است،

من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی‌برگ شده‌اند،

تو بهاري و به اندازه باران خدا زيبايي ...



تاريخ : دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ | 20:28 | نویسنده : تنها |
حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست. خدا در هر حضور ، رازی نهان کرده برای کمال ما. پس خوش آن روزی که دریابیم راز این حضور را ... .


تاريخ : دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ | 20:26 | نویسنده : تنها |
 "به كجا چنين شتابان؟"

گون از نسيم پرسيد.

- "دل من گرفته زين‌جا،

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟"

- "همه آرزويم؛ اما

چه كنم كه بسته پايم..."

- "‌به كجا چنين شتابان؟"

- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."

- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،

به شكوفه‌ها، به باران،

برسان سلام ما را.



تاريخ : دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ | 20:22 | نویسنده : تنها |
من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی:

هرگز. هرگز

پاسخی سخت و درشت.

و مرا غصه این

هرگز کشت.



تاريخ : دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ | 20:18 | نویسنده : تنها |


تاريخ : دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ | 20:5 | نویسنده : تنها |