عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 17:4 | نویسنده : تنها |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 16:47 | نویسنده : تنها |

اگر به اندازه دل يه گنجشک دوستت داشته باشم

 يا به اندازه يه دل فيل

 فرقي نمي کنه

 مهم اينه که به اندازه يه دل

 دوستت دارم!!!!



تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 16:46 | نویسنده : تنها |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 16:45 | نویسنده : تنها |
با من باشی دوست دارم

تنها باشی دوست دارم

اگه بری یه جای دور

هرجا باشی دوست دارم

دوست دارم دیوونه وار

خوب میدونی تنهام نذار

گفته بودی مال منی

چی شد پس اون قول و قرار؟

دوست دارم تنهام نذار

                                                    

يكي رو دوست داشته باشي نميتوني تو چشماش زل بزني...

 

نميتوني دوريشو تحمل كني؟

 

نميتوني بهش بگي چقدر ميخوايش!

 

نميتوني بهش بگي چقد بهش نياز داري  !

 

واسه همينه كه عاشقا ديوونه ميشن ...!

 



تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 16:39 | نویسنده : تنها |
 

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...



تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 16:26 | نویسنده : تنها |

خدایا شاهد تنهایی ام باش بین غم ها تنها ناجی ام باش پر پرواز من دیریست بسته تو بگشا

 و در آزادی ام باش اسیر موج های تند خشمم تو آرام دل دریایی ام باش دل خسته خریداری

 نداره تو خواهان صفای ذاتی ام باش در این آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی هم باش



تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 16:23 | نویسنده : تنها |
مهربانم , ای خوب!
یاد قلبت باشد ,یک نفر هست که این جا
بین ادم هایی , که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها , به تو می اندیشد
و کمی ,
دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم , ای خوب!
یاد قلبت باشد ,یک نفر هست که چشمش ,
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است :
زیر این سقف بلند , هر کجایی هستی , به سلامت باشی
و دلت همواره , محو شاد و تبسم باشد...
مهربانم ,ای خوب!
یاد قلبت باشد:
یک نفر هست که دتیایش را , به شکوفایی احساس تو ,
پیوند زده
و دلش می خواهد ,لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...
مهربانم ,ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه است و شعر است و شعور!
مهربانم ,این بار , یاد قلبت باشد:
یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت , هر صبح , گونه سبز اقاقی را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند که این بار تو
با دلی سبز و پراز ارامش ,راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق وامید
به شب معجزه و ابی فردا


تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 15:49 | نویسنده : تنها |
حال میخواهم زندگیم را
با رنگ سیاه بنویسم
با خط دل بنگارم
و با کلام عشق آغاز کنم
که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه
بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم....


تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 15:47 | نویسنده : تنها |

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم

 

آن من دیوانه عاصی

در درونم های هو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جست و جو می کرد

 

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایش گوش می کردم

درد سیال صدایش را

 

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم, نمی دانی

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست

 

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها

 

در سیاهی پیش من می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیک تر میشد

ورطه تاریک لذت بود

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام , آرام

می گذشت از مرز دنیاها

 

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک, شب میعاد

زان اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

 

در سیاهی دست های من

می شکفت از حس دستانش

شکل سر گردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

 

ریشه هامان در سیاهی هی

قلب هامان , میوه های نور

یکدگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام , آرام

می گذشت از مرز دنیاها

 

روزها رفتندو من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

ان من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

 

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم



تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 15:45 | نویسنده : تنها |



تاريخ : بیست و دوم دی ۱۳۸۹ | 15:39 | نویسنده : تنها |