سه چیز را از هم جدا كن:

عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.


تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 16:51 | نویسنده : تنها |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com



تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 16:48 | نویسنده : تنها |

دکتر شریعتی: مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛ هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام

****************************



تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 16:47 | نویسنده : تنها |
گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانم تانگويي که دلم غافل از آن عهدو وفاست .خوب رويان همه گر بادل من خوب شوند خوب من، با همه خوبان حساب توجداست

 ****************************

 
یه مرداب برای بدست آوردن یه نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره پس اگرکسی رو دوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن

****************************



تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 16:44 | نویسنده : تنها |
شهر دانلود و سرگرمی====>WwW.30TFuN.CoM

تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 16:42 | نویسنده : تنها |

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای یار این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت جرم از راه رفتن نیست/ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه ی قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرا/آنجا شویم

گفت والی از کجا در خانه ی خمّار نیست

گفت تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی کز سر بیفتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند/هوشیارمردم/مست را

گفت هوشیاری بیار/اینجا/کسی هوشیار نیست

پروین اعتصامی



تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 16:31 | نویسنده : تنها |



تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 15:59 | نویسنده : تنها |

گاهی گمان نمی کنی، ولی می شود!

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته، قرعه بنام تو می شود

گاهی گدای گدای گدایی و بخت یار نیست!

گاهی تمام شهر گدای تو می شود



تاريخ : بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ | 15:57 | نویسنده : تنها |
 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

تاريخ : چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 20:6 | نویسنده : تنها |

وقتي تو گريه ميكني...شك مي كنم به بودنم

پر ميشم از خالي شدن...گم ميشه چيزي از تنم

اسير بي وزني ميشم..رها شده يك قفس

كلافه مي شم از خودم....خسته ميشم از همه كس

...

 

اشكام سرازير ميشه......آروم آروم...شعر هاي سياوش رو توي گوشت زمزمه مي كنم... مي دونم دوست داري با من شعر هاي سياوش رو زمزمه كني....

 

صورت عكس تو آلبوم خيسه...دوباره خاطرتو بوسيدم

اين سوال بي جوابو از خودم...تاحالا هزار دفه پرسيدم

باكدوم ترانه باز جون مي گيره...نبض اون حنجره ي فيروزه

مي دونم بدون تو فرداي من...رنگ خاكستر ي ديروزه



تاريخ : چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 20:5 | نویسنده : تنها |

 نمی دانم چه می خواهم بگویم....

زبانم در دهان باز بسته است....

در تنگ قفس باز است و افسوس...

که بال مرغ آوازم شکسته است...

نمی دانم چه می خواهم بگویم...

غمی در  استخوانم می گدازد...



تاريخ : چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 20:3 | نویسنده : تنها |
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

تاريخ : چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 19:41 | نویسنده : تنها |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

تاريخ : چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 19:27 | نویسنده : تنها |

در برگ ريز شوم خزان

به ترانهء سبز بهار می انديشم.

در سوگ سرد باد

به سرود شاد شاليزار می

انديشم.

در انجماد سکوت

انعقاد نطفهء خروش را می نگرم.

در زير خاکستر ياس

آتش سوزانندهء اميد را می

نگرم.

در زمزمهء شوم قاری پير

سنفونی شاد مولود را می شنوم.

گرچه ذره ذره مرده ام

و با پای خوبش لحظه بلحظه بسوی

مرگ شتافته ام

اما هرگز خبر دروغين مرگ ترا

باور نکرده ام

زیرا به زنده بودن تو

زيرا به زنده ماندن تو

اعتقاد داشته ام.



تاريخ : چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 18:42 | نویسنده : تنها |
باز  امشب ای ستاره  تابان  نیامدی

                   باز ای سپیده  شب  هجران نیامدی

شمعم شکفته و که خندد به روی تو

                    افسوس  ای شکوفه  خندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیر شب که باز

                   چون سرگذشت عشق بپایان نیامدی



تاريخ : چهاردهم مهر ۱۳۸۹ | 18:31 | نویسنده : تنها |