X
تبلیغات
آفتاب سوزان
تاريخ : یکم فروردین 1393 | 1:13 | نويسنده : تنها

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر

تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان

یک سبد عاطفه دارم

همه ارزانی تان . . .

عید نوروز بر شما مبارک


تاريخ : هجدهم اسفند 1392 | 0:24 | نويسنده : تنها

دلتنگم

به قاعده ی یک سفر

پر از جاده‌...

 پر از فاصله...

به شماره ی اتوبوس‌های راهِ شب

کافه‌هایِ خمارِ در امتدادِ شب...

به اندازه تمامِ روز‌هایی‌ که ما از بین اینهمه نبودن

 باز نبودن را انتخاب کرده ایم...

دل‌ تنگم




تاريخ : هجدهم اسفند 1392 | 0:22 | نويسنده : تنها

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکارکن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است





تاريخ : بیست و یکم بهمن 1392 | 2:14 | نويسنده : تنها

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺰ ﺳﯿﺎﻩ !

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺷﺪ

ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ

ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﺮﻓﯽ ﺟز ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ گل ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ

ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ

ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭﺩ … ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺸﮑﺶ …

ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺖ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺤﮑﻢ …

ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ … ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ …

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ …


تاريخ : بیست و یکم بهمن 1392 | 2:11 | نويسنده : تنها

.
سردم که می شود

تمام ِ اجاق هایِ جهان

برایم عشوه گری می کنند

اما من

تصمیم خودم را گرفته ام

برایِ گرم شدن

باید که تا آخر عمر

دنبال دست هایِ تو باشم . . .


تاريخ : بیست و یکم بهمن 1392 | 2:9 | نويسنده : تنها

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم

میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم

میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد …

تو فقط برای منی !


تاريخ : بیست و یکم بهمن 1392 | 2:6 | نويسنده : تنها

.
مثل عکاســی ماهر نگاهت میکنم…

از نزدیک ترین زاویه ممکن،

و سرت را دقیقا” رو به رویم نگه می دارم

خورشید را روی صورتت پخش می کنــم

و در ذهنم

از امروز تو عکس می گیرم،

برای روزهایی که نیستی…!


تاريخ : بیست و یکم بهمن 1392 | 2:5 | نويسنده : تنها

.
چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..

یکی که بهش اعتماد داری ..

بهت اعتماد داره ..

از دلتنگی هاش برات میگه ..

از دلتنگی هات براش میگی ..

آروم میشه ..

آروم میشی ..

حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..

این حس مثل قطره های باران پاکه ..


تاريخ : بیست و یکم بهمن 1392 | 2:4 | نويسنده : تنها

نمی دانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند

می گویند حساسیت فصلی است

آری من به فصل فصل این دنیای بی توحساسم


تاريخ : بیست و یکم بهمن 1392 | 2:4 | نويسنده : تنها

از آدمها بگذر!

ناراحت این نباش که چرا جاده ى رفاقت با تو همیشه یک طرفه است !

مهم نیست

 اگر همیشه یک طرفه اى شاد باش که چیزى کم نگذاشته اى و بدهکار خودت ، 

رفاقتت و خدایت نیستى


تاريخ : دهم بهمن 1392 | 16:17 | نويسنده : تنها


به باران دل نبند که هر چهار فصل دیوانه‌ ات خواهد کرد !

اگر ببارد ، از شوق و اگر نبارد ، از دلتنگی …




تاريخ : دهم بهمن 1392 | 16:14 | نويسنده : تنها

نـہ از اومـدטּ کسـے ذوق زده میشم ،
نہ کسے از ڪنآرمـ بره حوصلـہ دارمــ نآزشو بـخـرمــ ڪہ بـرگرده ...

مـטּ آدمــ بے احسآسے نیستمـ !

مـטּ بے معرفـتــ و نآمرد نیستمــ ...

فقط خستہ امــ ...

از همـہ چے !

چون یہ زمآنے ڪسآیے وارد زنـدگیم شـدטּ

ڪـہ یہ سرے بـآورامو از بیـטּ بـردטּ ...





تاريخ : دهم بهمن 1392 | 16:9 | نويسنده : تنها

مهـــــ ـــــ ــــم نـیـســــــــ ـتــ


ایــن در بــﮧ کــدامـ پاشنــــــ ــــﮧـ مــےچرخـــــــــ ـد . . ،


 مهم تویــــــــ ــــے . .


کــﮧ نــﮧ مـ‌ـ ے آیـــــ ــے، نــﮧ مـ‌ـــــ ــــــ ــے روـے . . .!


تاريخ : نهم بهمن 1392 | 4:9 | نويسنده : تنها
  
سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟

مرا ببخش کـــه اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من کـه همان آدم همیشگی ام؟

نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

در مانده به وقتی که مال هم بشویم

درست از آب درآیند احتمــالاتم

 تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام


تو اتفاق می افتی ، مــــــــــــــــن از محالاتم

 چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتمـــا از سوالاتم
 
دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی

مــرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم


تاريخ : نهم بهمن 1392 | 3:59 | نويسنده : تنها


رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن


ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن


گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو


چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن


آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو


راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن


دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا


دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن


عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی


گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن


خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی


این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن


خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من


عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن


 عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند


عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن


حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام


رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن


تاريخ : بیست و سوم دی 1392 | 16:10 | نويسنده : تنها

دوباره حرف دل می نویسم،
به دور از هر تکلف و پیچیدگی های کلام

چشمان جستجوگرم رو به سوی آسمان دوخته بودم .

خیلی پر ابهت و زیبا بود

آسمون سفیده سفید بود. مثل دل فرشتگان خدا ،

برف مثل دونه های مروارید

هنرمندانه و زیبا میومد میلغزید، میرقصید و برروی زمین می نشست.

دیدن منظره زیبای برفی منو باخودش می بره به

خاطرات دور و دراز زمان بچگیم

اینجا هوا سرده و برفی.

یک روز برفی، همه زیبائیها، و دلتنگیها رو

با خاطراتش همراه میکنه و می فرسته تا اعماق وجودت.

وقتی که قدم زنان از کوچه یا خیابونی میگذری

و هجوم برف رو زیر نور چراغ برق خیابونها میبینی



تاريخ : شانزدهم دی 1392 | 21:14 | نويسنده : تنها

وقتی به حال زار خودم گریه می کنم

با یاد و یادگار خودم گریه می کنم


تاريخ : شانزدهم دی 1392 | 21:13 | نويسنده : تنها

دعايت مي كنم آزاده باشي

جدا از هر چه هستي، ساده باشي

دعايت مي كنم مانند باران.. براي آمدن، آماده باشي

دعايت مي كنم در ساغر عشق.. به كام عاشقانت باده باشي

دعايت مي كنم مثل مسافر اميدِ غربتِ هر جاده باشي

دعايت مي كنم در بستر عشق.. شبي همخوابِ يك سجّاده باشي

دعايت مي كنم در اوجِ پرواز.. هنوزم عاشق و دلداده باشي

دعايت مي كنم در هر لباسي.. كمي هم خاضع و افتاده باشي


تاريخ : شانزدهم دی 1392 | 21:11 | نويسنده : تنها

مانده ام خیره به دیوار، تو برمی گردی


دل به آتش زدم اینبار تو بر می گردی


تاريخ : پنجم دی 1392 | 17:45 | نويسنده : تنها

میان بود و نبودم چقدر دلگیرم

چقدر بی تو در این بادیه زمینگیرم

کشان کشان به تو نزدیک کرده ام خود را
ا

گر چه دیر، ولی آمدم، خودش کم نیست

تنی که خسته و زخمیست عذر تقصیرم


تاريخ : بیست و هشتم آذر 1392 | 2:19 | نويسنده : تنها

«ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم» کاش می‌شد که دمادم تو بیایی پیشم

کاش می‌شد که بیایی به برم بنشینی یا که چون افسر شاهی به سرم بنشینی

کاش می‌شد که نسیم سحری وقت عبور با خود آرد گل من صبحدم از باغ بلور

کاش می شد به تبسم به دلارایی تو به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

با نفس های تو ای کاش دمی تازه کنم در پناهت طلب شهرت و آوازه کنم

آتشی چند شب است شعله به جانم زده است مُهر بر مِهر وجودم، به زبانم زده است

یک نفر برقفس سینه‎ی من می کوبد با من از هر دری، از عشق سخن می گوید

آنقدر ساده، صمیمی، که من سادگی اش بی خبر غرق شدم در یم دلداگی اش

می شود آتش جانسوز! دمی دم نزنی؟! خامشی پیشه کنی خلوتمان هم نزنی؟!

خلوتی ساخته ام با غم دیرینه خود میزبان غم او ساخته ام سینه خود

به جهانی نفروشم که غم یار من است برو اینجا حرم محرم اسرار من است

گوش کن چند شبی راحت جانم شده ای نه فقط راحت جان، ورد زبانم شده ای

همدم من شدی و با همه در گفت و شنود راستی این شبح هر شبه تصویر تو بود؟



تاريخ : بیست و سوم آذر 1392 | 0:0 | نويسنده : تنها
اگر درخت تو باشی، تبر شدن بد نیست
در این غزل به تو نزدیک‌تر شدن بد نیست

بهاری و همه‌ی شهر بی‌قرار تواند
به پای هر قدمت دربه‌در شدن بد نیست

دمی نمانده که خاکسترم خطاب کنند
به هم بریز مرا شعله‌ور شدن بد نیست


تاريخ : بیست و دوم آذر 1392 | 16:59 | نويسنده : تنها

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

(نوشته شده توسط محمد)




تاريخ : بیست و یکم آذر 1392 | 18:39 | نويسنده : تنها

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم
                     

  ابر دلتنــــــــــگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم
                      

  زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم!

از ازل ايل وتبارم همه عــــــاشق بودند

     سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم!

من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام

 چــون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

   مـــــــــــیله های قفسم را نشمارم چه کنم؟ 




تاريخ : بیست و یکم آذر 1392 | 18:32 | نويسنده : تنها

صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو

 یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو

 صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام

زندگانی کند و پیر شود بعد برو

 تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن  

باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو

 تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن

باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو


تاريخ : بیست و یکم آذر 1392 | 18:30 | نويسنده : تنها

دائم از این همه آزار دلم می گیرد

دیگر از واژۀ دیدار دلم می گیرد

کاش میشد که کمی پنجره میدیدم، گاه

دارد از این همه دیوار دلم می گیرد

گر چه من نام ترا ورد زبانم کردم

باز هم بین دو تکرار دلم می گیرد

آسمان، حال وهوای دل تو ابری نیست؟

من که هر ثانیه صد بار دلم می گیرد

دوست دارم که تو نشنیده بگیری، اما

دارد از دست تو انگار دلم می گیرد


تاريخ : بیست و یکم آذر 1392 | 18:29 | نويسنده : تنها

آمده ای باز کبوتر جانــــــم                 تشنه ای آه خودم می دانــــم

آسمان زیر پرت خسته شده                 انتهایش به خدا بستــــــه شده

دست من ظرف پر از دانۀ تو               بنشین زانوی من لانـــــــۀ تو

من صمیمی شده ام با پر تو                 می شود دست کشم بر سر تو؟

همۀ قلب تو پیوست من است               می تپی یا تپش دست من است؟

باز هم سوی تو سنگ آمده است           دلت از سنگ به تنگ آمده است

او که احساس تو را درک نکرد           بستن پای تــــــــو را ترک نکرد

دلش از معنی پرواز تهی ست             می شود گفت از آواز تهی ست


تاريخ : بیست و یکم آذر 1392 | 18:28 | نويسنده : تنها

رفتن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها

دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها

گرچه دیگر همه جا پر زجدایی شده است

مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله ها

نقش کم رنگ سرابی که گذر گاه من است

شاید از چشم تو پیداست نه از فاصله ها

همه درها شده بستــــــه ز غم فاصله ها

زخم هر عشق ز درهاست نه از فاصله ها

گرچه دیگر همه کس سرد شده اند، این یکبار

این همه درد نه از ماست نه از فاصله ها


تاريخ : بیست و یکم آذر 1392 | 18:1 | نويسنده : تنها

پروانه چو بر روی تو بنشست دلم ریخت    

          چون باد به گیسوی تو زد دست دلم ریخت

من عکس تو را بر رخ آن ماه کشیدم        

          چون شب به گل روی تو دل بست دلم ریخت

دیشب به تو گفتم که مرا جز تو کسی نیست 

          گفتی که مرا جز تو کسی هست دلم ریخت

گفتی که تو را با نگهی مست کنم مست     

          پیمان بشکستی نشدم مست دلم ریخت

من قصه ی خود را به گل آینه گفتم

         وقتی که چو من آینه بشکست دلم ریخت

پروانه ی دشت آینه دار گل ما بود            

         چون از سر گلبرگ چمن رست دلم ریخت


تاريخ : بیست و یکم آذر 1392 | 17:42 | نويسنده : تنها

 آماده ی رفتن است  دير آمده ای

          در حال شکستن است دير آمده ای

                      اين را که به روی شانه ها می آرند

                                   تابوت دل  من  است دير آمده ای