آفتاب سوزان
سجده بر سجاده عشاق چون کردی سحر جان مولا زیر لب نامم را ببر . . .

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …

آنقدر تمـــــــــیز میخندم

که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …

و من در جیب هـــایــــم

دست های خالـــی ام را فریب دهـــم

که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد

+ بیستم دی 1393 ساعت 18:12 توسط تنها
من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم

و آخر هم به واقعیت می پیوست…

یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!

+ بیستم دی 1393 ساعت 18:11 توسط تنها
تنها بودن قدرت می خواهد ،

و این قدرت را کسی به من داد ،

که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم …

+ بیستم دی 1393 ساعت 18:10 توسط تنها
نه با خودت چتـــر داشتی

نه روزنـــامه

نه چمـــدان…

عـــاشقت شدم…

از کجا می فهمیدم مســـافری ...

+ بیستم دی 1393 ساعت 18:10 توسط تنها
عاشقه یکی شدم که نباید میشدم ....

یکی که بالا برم پایین بیام ماله من نمیشه ...

نه این که خدا نخوادا .... نه ...

خودش نمی خواد که بشه ...

عاشقی کسی شدم که شاید باهاش زیره بارون

قدم نزدم ...

واسم شعرایه عاشقونه نخونده ...

بهم نگفته تو دنیایه منی ... بدونه تو میمیرم ...

مثله فیلما داد نزده دیوونه من عاشقتم ...

ولی خوب تونست بدونه همه این چیزا عاشقم کنه ...

عاشقه یکی شدم که دیگه باید با رویاش بسازم ...

این بار از سرنوشت گله ندارم ...

تقصیره اون که نیست ...

من اشتباهی عاشق شدم ...

عاشقه کسی شدم که میدونم اونم شاید تو 

فکرم باشه ...

ولی فکر که چیزی نیست ... 

مهم دله که نمیخواد دیگه با من باشه ... 

عاشقه یکی شدم که بد الان دلم هواشو کرده ...اینجاس که باور دارم آشق باید با آ باکلاه  

نوشته بشه چون همیشه سرش کلاه میره ...

ولی باهمه این حرفا من بازم وایسادمو نشکستم  

چون میگذرد غمی نیست ...

+ یازدهم دی 1393 ساعت 18:29 توسط تنها
سکوت گورستان رامیشنوى؟

دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ...

 میرسد روزی ک هرگز در دسترس نخواهیم بود ...

خاک آنتن نمیدهد ک نمیدهد...!

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟

ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ

ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ 

ﻋﻤﯿﻖ 

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ 

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ 

بودن را 

ﺑﭽﺶ 

ﺑﺒﯿﻦ 

ﻟﻤﺲ ﮐﻦ

ﻭﺑﺎﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ لبخند بزن

انسانها آفريده شده اند که به آنها عشق ورزیده شود و اشیاء ساخته شده اند که مورد استفاده قرار بگیرند؛ دلیل آشفتگی های دنیا این است که به اشياء عشق ورزیده می شود و انسانها مورد استفاده قرار می گيرند.

+ یازدهم دی 1393 ساعت 18:27 توسط تنها
ﺁﺩﻣﻬﺎ " ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ

ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ

ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ

ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ .

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ

ﺗﺠﺮﺑﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ

ﮔﺎﻫﻲ " ﺗﻠﺦ"

ﮔﺎﻫﻲ " ﺷﻴﺮﻳﻦ "

ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ" ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ

ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ " ﻟﺒﺎﻧﺖ" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ

ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ... ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ...

ﺑﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﻳﺖ ... ﺣﺘﻲ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﺑﺪﺍﻧﺪ

ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ، ﻫﺮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ

ﺑﺮﺍﻱ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ

ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ

ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ

ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ

"ﺁﻣﺪﻥ " ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ

ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ

ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ " ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺩ

+ یازدهم دی 1393 ساعت 18:24 توسط تنها
 

بیا نقاشی بکشیم:

من، تو و دنیای من و تو

اول خورشید می کشم، از مهربانیت بده باید خورشید را رنگ کنم.

نوبت کوه است؛ اقتدار و غرورت را می خواهم...

لحظه لحظه ی مردانگیت را جمع کرده ام، روی تصویر می پاشم؛ زمینمان باید سبز باشد!!!

خورشید، زمین، کوه،...

جای آب خالیست.

بیا یک رودخانه کنارمان بکشیم، این بار از صداقتمان برمی دارم. یادمان باشد، از این آب هر روز می نوشیم، رودخانه باید زلال باشد.

آه آسمان را فراموش کردم!

با آرامش، یک تم آبی روی صفحه می گذارم.

لطفا کمی از دلتنگی هایمان را بیاور، می خواهم چند تکه ابر در آسمان باشد.

از سبد زندگی، محبت و دوست داشتنمان را بیرون می آورم

روی سبزه ها باید گل باشد.

گوش کن....

صدای سکوت را می شنوی؟؟؟

چند تا بچه آهوی شاد، با شیطنتمان....

چند قدم نزدیکتر بیا...

بیا...

قلم مو را بگیر!

حالا نوبت توست؛

من و تو هنوز مانده ایم.....

 

 

 

+ یازدهم دی 1393 ساعت 18:17 توسط تنها
هر جــــــای دنیا میخــــــواهی

بــــــاش…!!!

مــــــن…!!

احســــــاسم را…!!!دوستداشتنم را...!!!عشقم را ...!!!

با همیــــــن

دست نوشته هــــــا…!!!

بــــــه قلبت

میرسانــــــم…!!!

 

+ یازدهم دی 1393 ساعت 18:12 توسط تنها
همیشه برانم تا دل کسی را نشکنم اما وقتی

به خودم نگاه میکنم تکه تکه ام

+ یازدهم دی 1393 ساعت 18:1 توسط تنها
تنهایی خیــــلی عوضـــم کرد...

از مـــن آدمی ساخت ک هیچوقت نبودم...

 

گـــاه انقدر بی تفاوت میشوم مثل سنگ ...

 

گـــاه انقدر حساس میشوم مثل شیشه...

 

انقدر با خود حرف میزنم که برای حرف زدن با دیگران لام تا کام دهانم باز نمیشود...

 

غذایم را سرد میخورم....

 

نهار را نصفه شب...

 

صبحانه را شام...

 

ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش میکنم و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمیشوم...

 

شبها علامت سوالهای فکرم را میشمرم تا خوابم ببرد...

 

تنهـــایی از من آدمی ساخت که دیگر شبیه آدمکهای این روزگار نیستم ، آدمی ساخت که شبیه آدم رویاهایم نبود...

 

راستـــی برای که می نگارم وقتی خواننده اش خود هستم،پس سلامی دوباره به تنهایی خودم...

 

تمـــــام...!

+ یازدهم دی 1393 ساعت 17:53 توسط تنها
مي خواستم زندگي کنم ،

راهم را بستند ستايش کردم ،

گفتند خرافات است عاشق شدم ،

گفتند دروغ است گريستم ،

گفتند بهانه است خنديدم ،

گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ،

مي خواهم پياده شوم

                                                دکتر علي شريعتي

+ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 19:18 توسط تنها
دنياي عجيبي است کسي که تو را دوست دارد تو.

دوستش نداري و کسي که تو دوستش داري او تو را دوست ندارد

وکسي را هم که تو دوستش داري و او نيز تو را دوست دارد به رسم دين و آيين به هم نميرسيد

                                                          دکتر علي شريعتي

+ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 19:15 توسط تنها
هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی

به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده

به این فکر کن که اون چقدر به تواعتماد داشته

+ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 19:12 توسط تنها


آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه کند:و آن هنگامیست که بخواهد دست دیگری که بر زمین

افتاده بگیرد تا اورا بلند کند

+ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 19:9 توسط تنها

محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد.

+ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 19:8 توسط تنها

+ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 0:59 توسط تنها

+ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت 0:56 توسط تنها
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ...

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ...

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ...

ﺁﺩﻣﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ

ﺑﺎﺵ !

ﯾﻩ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ

ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ

ﮐﻪ

ﻫﯿﭻ ﮐﺴﻮ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ!

+ بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 3:12 توسط تنها
هی خدا این روزارو بگذرون 

بزار اروم بشم 

از خدامیخوام برگمو بگیره بگه وقت تمام 

بگم خدا جونم همه سوالارو ج دادم 

از سوال اول که گفتی تنهایی چیه 

تا سوال اخر که گفتی عشق چیه 

خداجونم برای من فقط تو موندی

+ بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 3:3 توسط تنها
                                          دیگر خسته شدم

                                                     از همه چیز 

                                       حتی از وبلاکم که جز خاطراتم هست

                                        از بس که ما حرف دل مینویسیم

                                      و رهگذ ری  که در عین بی خیالی     

                                                   مینویسد

                        (من هم سر بزنیدب..................خوب بود گتان وبلا) 

+ بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 2:54 توسط تنها
امشب دلم برایت تنگ شده

 

به اندازه ی تمام بی احساسی ات

 

به اندازه ی تمام لحظاتی که به من فکر نمی کردی

 

به اندازه ی شبهایی که با حرفهایت آزرده ام کردی

 

به اندازه ی تمام وعده وعیدهای وقولهایت

 

آری!

دلم برایت تنگ شده

 

به اندازه ی تکه های قلب شکسته ام

 

دیگر سمت من نیا

 

نه این که نمی خواهم نه!

 

می ترسم تکه های قلب شکسته ام زخمی ات کند...

+ بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 2:44 توسط تنها
دگر حتی حوصله نوشتن راهم ندارم

عزیزترین کسانم به من میگویند

      تو جادوگری کن

+ بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 1:25 توسط تنها

مگر غير از وفا از من چه سر زد

كه دل را بي وفا خواندي و رفتي

مگرغيراز نگاهت به چشمانم كه درزد

كه از ناز چشم خود ازدل گرفتی

+ بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 1:12 توسط تنها
من ازین دنیا چی میخوام...

دوتا صندلی چوبی، که منو تورو بشونه واسه ی گفتن خوبی

من ازین دنیا چی میخوام...

یه وجب زمین خالی، همونقدر که یک اتاقک بشه خونه ی خیالی

من ازین دنیا چی میخوام...

یه جعبه مداد رنگی، میکشم رو تنه دنیا رنگ خوبی و قشنگی

+ هجدهم مرداد 1393 ساعت 3:9 توسط تنها
به تو عادت دارم، مثل پروانه به آتش،

مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری،

من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی.

+ هجدهم مرداد 1393 ساعت 3:0 توسط تنها
همیشه انتهای روز

تنها می روم رو به زندگی…

که دستم رابگیرد و بیرون کند از پیراهنم ازخودم.

دیوارهادست هایم رامی شناسند،تاریکی سکوتم را

+ هجدهم مرداد 1393 ساعت 2:44 توسط تنها

یک شب کنار شمعی تا صبحدم نشستم
او گریه کرد و می سوخت من هم ز غم شکستم
در آن شب سیه رو یادم به چشمت افتاد
آن مستی نگاهت بر روی چشمم افتاد
آهسته اشکی آمد پایین ز دیدگانم...
گویی به شعله آمدشمع درون جانم
آن قطره اشکم آخر بر روی شمع لغزید
خاموش گشت و آنگه دودی به ناز رقصید
از طرح دود آن شمع در آن سیاهی تار
شعری نوشته می شدآهسته روی دیوار
دل می تپد به سینه با یاد روی دلدار
هر جا که هستی یارم ، باشد خدانگهدار

‏یک شب کنار شمعی تا صبحدم نشستم
او گریه کرد و می سوخت من هم ز غم شکستم
در آن شب سیه رو یادم به چشمت افتاد
آن مستی نگاهت بر روی چشمم افتاد
آهسته اشکی آمد پایین ز دیدگانم
گویی به شعله آمدشمع درون جانم
آن قطره اشکم آخر بر روی شمع لغزید
خاموش گشت و آنگه دودی به ناز رقصید
از طرح دود آن شمع در آن سیاهی تار
شعری نوشته می شدآهسته روی دیوار
دل می تپد به سینه با یاد روی دلدار
هر جا که هستی یارم ، باشد خدانگهدار‏
+ دوازدهم مرداد 1393 ساعت 2:13 توسط تنها
ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﺪ !

ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ....

ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ؛

ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ، ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ، ﺑﻪ ﻧﻘﻠﯽ ، ﺑﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ ،

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ...

ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﺪ.

ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺘﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ

ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﺪ.

ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻗﺪﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ. ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ

ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ.

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔﺖ ﻫﻢ

ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ

+ دوازدهم مرداد 1393 ساعت 1:51 توسط تنها
بوی باران می دهد تنت

نکند

باز هم

گریه کرده ای

+ دوازدهم مرداد 1393 ساعت 1:47 توسط تنها